تبليغاتX
يادداشت هاي بي مخاطب - شنبه سياه; روزي كه همه يك ندا بوديم
...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم...

روزهاي قبل از برخورد با تظاهرات همه كساني كه در 22خرداد به نامزدهاي در چارچوب نظام راي داده بودند به دنبال راي خود مي‌ آمدند، اما به زودي تركيب مردم تغيير كرد و عده اي كه سال ها آنها را فراموش كرده بوديم، بار ديگر در نقش چماقدار و خشن حاضر شدند. از هر 100 نفر هم يك نفر پيدا مي شود كه بخواهد از نمدي براي خود كلاهي ببافد و انگيزه هايي متفاوت با جمع داغشته باشد. اما آنچه در شنبه سياه تهران رخ داد و نماد آن ندا، با چشم هاي خيره به دوربين عمق روح ما را  مي كاود، پرچم به حق كساني شد كه در آرامش چيزي حقوق قانوني خود نمي خواستند.

راهپيمايي وتظاهرات آرام ميليون‌ها تهراني در هفته اول پس از انتخابات براستي نشان دهنده فهم و دموكراسي مردم ايران بود. آنقدر همه با احترام و شور به وظيفه خود عمل مي‌كردند كه افراد اقليت اگر خواسته سر دادن شعار داشتند، با مخالفت آنها مواجه مي‌شدند.

اما «شنبه سياه» كه براي بسياري روزي تلخ و فراموش نشدني بود. بعد از تمام شدن كارم در روزنامه قصد كردم سمت چهاراه وليعصر بروم و از آنجا سمت خانه. اما همين كه از روزنامه خارج و به تقاطع طالقاني و وليعصر رسيدم، چكمه‌پوشان مسلح با آن لباس وسايل ترسناك‌شان، سد راه من و چند خانم مسن شدند. البته خانم‌ها به خيال خودشون اومده بودند تا در راهپيمايي شركت كنند كه هفته پيش از آن به صورت مرتب هر روز برگزار شده بود.

ندا، با چشم هاي خيره به دوربين عمق روح ما را  مي كاود، پرچم به حق كساني شد كه در آرامش چيزي حقوق قانوني خود نمي خواستند.

ناگهان سيل جمعيت از پايين خيابان وليعصر به تقاطع رسيد و عده‌اي با موتور در پياده و سواره رو همه عابران را وادار به دويدن كرده بودند. كناري رفتم، اما دختر خانمي در حالي كه به سختي مي‌لنگيد و پايش را با كمك دستش تكان مي‌داد سراغ من و آمد گفت: «آقا مي‌زنن... چرا وايستاديد الان مي‌رسند». در واقع ايستاده بود تا كمي استراحت كند. لب‌هايش خشك و تر‌ك برداشته بود و رنگش پريده.

سراغ صف لباس پلنگي‌ها رفتم. به اعتبار كارت خبرنگاري و اينكه قرار است به خانه‌ام بروم با خيال راحت جلو رفتم و با اعتماد به نفس گفتم: «منزل من نزديك ميدان توحيد است، از كجا بايد بروم» نگاهي در چشمان قهوه‌اي روشن مامور كردم، چيزي جز استيصال از رفتارش مشخص نبود. نمي دانست آدرس كجاست و به واقعيت تلخ فراخواني اين افراد از شهرستان هاي دور و نزديك ايمان آوردم.

 به كنار دستي‌اش با لهجه غريبي گفت: «توحيد كجاست» و من كلمه «آزادي» را شنيدم اما نفر سومي از پشت آن دو بيرون آمد و با باتومش بي آنكه بپرسد چرا آنجا ايستاده‌ام ضربه محكمي به ساق پا و زانوي من وارد كرد. گيج مي‌زدم كه يكي از همان خانم‌هاي مسني كه چند دقيقه قبل ديده بودم يقه مرا از پشت كشيد و نگذاشت ضربه ‌هاي بعدي را بخورم. اولين واكنش من پس از آن بهت صداي فحش و بد وبيراهي بود كه اين دسته از زنان نثار اين مدافعان از مسير هر روزه من كردند.

كمي گوشه خيابان نشستم و درد پاي خود فراموش كردم. حالا نگران خانواده‌ و اطرافيانم بودم. همه آنها بايد اين مسير ممنوعه راطي مي‌كردن و به چه شكلي. يادم افتاد كه اتوبوس ها به سمت جنوب و چهاراه وليعصر حركت مي‌كنند. كاش خودم را آنجا نرسانده بودم. سوختن خشك و تر به معناي واقعي بود.

 

سراغ صف لباس پلنگي‌ها رفتم. به اعتبار كارت خبرنگاري و اينكه قرار است به خانه‌ام بروم با خيال راحت جلو رفتم و با اعتماد به نفس گفتم: «منزل من نزديك ميدان توحيد است، از كجا بايد بروم» نگاهي در چشمان قهوه‌اي روشن مامور كردم، چيزي جز استيصال از رفتارش مشخص نبود. نمي دانست آدرس كجاست و به واقعيت تلخ فراخواني اين افراد از شهرستان هاي دور و نزديك ايمان آوردم

3 ساعت بعد در خيابان منتهي به ميدان توحيد بودم و اين نقطه نيز، مانند ديگر ميادين و خيابان‌هاي منتهي به آزادي نيز همين وضعيت را داشت. مانند بلوار كشاورز، خيابان وصال، بهبودي، جيحون، آذربايجان و نقاط ديگر. لحظه اي كه سوار بر موتور يك كارمند بازنشسته كه قبول كرده در ازاي چند اسكناس مرا به محله‌ام برساند از اين مناطق عبور مي‌كردم شاهد جنگي بودم كه در يك سوي آن مردم خواستار راهپيمايي آرام بودند و در سوي ديگر مخالفان اين حركت. ياد اين گفته يكي از دوستانم افتادم كه مي‌گفت: «همه ما مي‌توانستيم جاي ندا آقا سلطان باشيم كه او هم فقط در كنار خيابان ايستاده بود».

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 17:21  توسط اميد توشه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب آنها.

در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنويم.

شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد.....

دست نوشته های امید توشه روزنامه نگار بی مخاطب

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
صدای بی صدا (اردیبهشت)
شراب و كبوتر (شهرام فرهنگي)
جزيره بي خيالي ( سحر طلوعي )
نگارک ها( نگار سلیمانی)
خبرنگار صلح ( مزدك نظري )
شاناي ( داود پنهانی )
حادثه نویس ( محمد غمخوار )
دلشوره هاي پاره ( شيوا آبا )
زير آب زن ورزش ( زمان آبادي )
در غربت (حسن كاظم زاده)
نوشتن ( ثمانه قدرخان )
فرهنگ و هنر ( محمد آسایش )
سينما پاراديزو ( کيوان کثيريان )
نوشته هاي پراكنده ( ماهان )
بانوي ارديبهشت ( نازنين كاظمي )
روزنامه نگار نو (مصطفی قوانلو قجر)
کافه ناصری ( معصومه ناصری )
سکوت (ستاره)
واگویه های یک خبرنگار ( ف.ب )
برای فردا (رضا پیرهادی )
صميمانه تر ( محمدجواد روح )
سياه نامه (هادي زندي)
ستاره قطبی ( اکرم دیداری )
فراری ( سولماز شریف )
وارش ( آسیه امینی )
سیاه خانه (محمدرضا و نسیم )
کاغذ مچاله ( جواد دلیری )
تقويم زنانه ( رویا کریمی مجد )
مهر هفتم (امید غیاثی)
کنج ( سعیده امین )
خط آخر ( روح الله رجائی )
ساخت بازی انیمیشن ( مرتضی رضایی )
روزمزه گی ها ( مریم شبانی )
من و آقامون (سوده كريمي)
برنادت سوبیرو
واقعیت های من
روزگار ( خاطره وطن خواه )
ایران روز (م م ف )
نارون ( مهدی نورعلیشاهی )
من و رفتارم ( آزاده سهرابی )
روزمره ( آزاده اکبری )
تنهاییام (Blacklife)
هذیان (چکامه)
مکث (زهرا باقری شاد)
مدادهای شکسته (سعید شمس)
کافه وطن (بهنام صابر نعمتی)
تنهایی عادت من است (مهین گرجی)
عينك دودي (مهرانا)