![]() |
![]() |
|
| ...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم... |
|
مردمم را هنوز مي بينم. همان هايي كه دو ماه پيش مثل امروز از هفت تير پياده در بلوار كشاورز راه رفتند و براي هيچكس هيچ شعاري درست نكردند. يادم است آن روز وقتي جمعيت به آخر مسير در بلوار كشاورز و تقاطع اميرآباد مي رسيد، بچه هاي ستاد ميرحسين كه با كاور و ته ريش هايشان معلوم بودند به بقيه توصيه مي كردند، نمادهاي سبزشان را باز كنند و متفرق شوند. يك خانم ميانسال كه در دستش پلاكاردي دست نويس بود، ناراحت به يكي از همين بچه هاي انتظامات گفت: «چرا بايد متفرق شيم؟ الان بهترين وقت براي حركت به سمت كوي دانشگاه است. آنها تحصن كردند و ما برويم پيش شان.» همين چند جمله كافي بود تا دو دسته موافق و مخالف به سرعت صف ببندند. موافقان يكي ۲ ساعتي كه تا تاريكي هوا مانده را بهانه كرده و مي گفتند، فرصت مي شود تا كوي راهپيمايي آرامي كرد. حتي تا نقطه اي كه ندا آقا سلطان در آنجا شهيد شد. اما بچه هايي كه مخالف بودند به اتفاقات 3 روز قبل آن يعني كشته شدن 7 نفر در راهپيمايي 25 خرداد در ميدان آزادي استناد مي كردند و از مردمي كه لحظه به لحظه تعدادشان زياد مي شد درخواست مي كردند پيش از تاريكي هوا و حمله موتوري هاي لباس شخصي، از هم جدا شوند.
ناگهان پسر جواني كه معلوم بود تمام خرداد براي سبزها فرياد كشيده است. از همان هايي كه كلاغ پر بازي مي كردند و احمدي باي باي مي خواندند، جلو آمد و گفت: «چرا بايد بترسيم؟ اونها از ما مي ترسن.» و صدايش را سرگلو وانداخت و رگ هاي گردنش بيرون آمد و با مشت گره كرده، فرياد كشيد «مي كشم مي كشم، آنكه برادرم كشت... مرگ بر..» يكي از بچه هاي انتظامات دوان دوان خودش را به مقابل بريدگي 16 آذر و بلوار كشاورز رساند و گفت:«شعار نده... آقا شعار نده. چرا براي مردم هزينه درست مي كني. ما با هيچكس مشكلي نداريم و راي مان را مي خواهيم» حرف هاي او ديگر به گوش نمي رسيد و همه با هم شروع به تاييد يا مخالفت كردند. ناگهان جمعيت چند قدمي به عقب برگشت. ميداني از جمعيت باز شد كه وسط آن يكي از همين بچه هاي ستاد با يكي ديگر كه شعار مي داد گلاويز شده بود و چند نفري هم مثلا جدا مي كردند كه ظرف چند ثانيه پيراهن يكي از آنها پاره شد. حالا ديگر كسي از شعار نمي گفت. آنهايي كه براي تماشا آمده بودن، زير زيركي مي خنديدند. بالاخره همه به اين نتيجه رسيدند كه راهپيمايي سكوت شعار ندارد.. حالا دو ماه از آن روز گذشته است و جمعيتي كه فقط راي خودش را مي خواست و اگر در ميان شان كوچكترين حرفي مي زد دهها كله به صورتش بر مي گشت كه يعني هيس... اما نمي دانم كه چه شد و با اين مردم نجيب سرزمين اهورايي چه كردند كه نه تنها در كوچكترين جمعي شعار داده مي شود، بلكه شكل شعارها به سمتي مي رود كه هيچ راه بازگشتي را باقي نمي گذارد. راستي چه كسي صداي اين مردم را از شعر خواندن به شعار دادن تغيير داد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:55 توسط اميد توشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب آنها.
در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنويم. شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد..... دست نوشته های امید توشه روزنامه نگار بی مخاطب |
|
|