![]() |
![]() |
|
| ...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم... |
|
امروز یک شعر خواندم که اگرچه کودکانه است اما حرف دل خیلی از آدم برزگهاست دوست دارم در وبلاگم بنویسمش
دلم یک دوست می خواهد که خیلی مهربان باشد دلش اندازه دریا به رنگ آسمان باشد کسی باشد پر از شبنم پر از پروانه‘آهو‘آب صدایش چکه ای آواز نگاهش تکه ای مهتاب کسی باشد که حرفم را بفهمد با دل و جانش پرستوی دلم راحت بخوابد توی دستانش دلم می خواهد او چیزی شبیه برف و مه باشد و جنس حرفهایش از هوای پاک ده باشد همیشه صبح تا شب من در این رویای شیرینم تمام صورتم چشم است ولی او را نمی بینم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 9:24 توسط اميد توشه |
|
|
این روزها که می گذرد
هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور مرا صدا می زند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 12:38 توسط اميد توشه |
|
|
جایی خوانده ام کسی که خانه ای ندارد در نوشتن خانه می کند.حال امروز من از آن آدم بی خانمان بهتر نیست ،حرفهای زیادی دارم اما بی هیچ شنونده ای .از بی وفایی، بی توجهی ،قدر نشناسی، بی انصافی و خیلی چیزهای دیگر خسته ام ....کاش به حرفهایم گوش می داد کاش مرا می فهمید....کاش...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 10:58 توسط اميد توشه |
|
|
خداوندا سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک تا آنچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم و آنچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم. آدمها یک وقتهایی چیزهایی را به زور از خدا می خواهند و برای به دست آوردنش خودشان را به آب و آتش می زنند اما بعد یک اتفاقی می افتد و می فهمند که چقدر به نفعشان بود اگر آن چیز را به دست نیاورده بودند و از داشتنش پشیمان می شوند. چقدر خوب بود اگر آنقدر به خدا اعتماد داشتیم که ازش می خواستیم چیزهایی که برایمان خیر است را به ما بدهد.آنقدر اعتماد داشتیم که می توانستیم خودمان را در خیرخواهی او رها کنیم و سرنوشتمان مثل داستان آن کوهنوردی که در یک متری زمین طناب را رها نکرد نمی شد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:8 توسط اميد توشه |
|
|
من می نویسم تا اشیا را منفجر کنم ؛نوشتن انفجار است می نویسم تا روشنایی را بر تاریکی چیره کنم و شعر را به پیروزی برسانم می نویسم تا خوشه های گندم بخوانند تا درختان بخوانند می نویسم تا گل سرخ مرا بفهمد تا ستاره پرنده گربه ماهی و صدف مرا بفهمد می نویسم تا دنیا را از زندانهای هلاکو از حکومت نظامیان از دیوانگی اوباشان رهایی بخشم می نویسم تا زنان را از سلولهای ستم از شهرهای مرده از ایالتهای بردگی از روزهای پر کسالت سرد وتکراری برهانم می نویسم تا واژه ها را از تفتیش از بو کشیدن سگها و از تیغ ساسور برهانم می نویسم تا زنی را که دوست دارم از شهر بی شعر شهر بی عشق شهر بی اندوه و افسردگی رها کنم می نویسم تا از او ابری نمبار ببارم تنها زن و نوشتن ما را از مرگ می رهاند. (نزار قبانی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 11:55 توسط اميد توشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب آنها.
در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنويم. شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد..... دست نوشته های امید توشه روزنامه نگار بی مخاطب |
|
|