![]() |
![]() |
|
| ...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم... |
|
بچه ها داره اتفاقات عجيبي تو زندگيم مي افته. ممكنه چند روزي اپديت نشم.......من و به خاطره داستان نيمه كارم ببخشيد.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 17:52 توسط اميد توشه |
|
|
شقايق كوچكي كه زيبايي برق سرخ گون گلبرگ ها و شادابي اش او را از ساير شقايق هاي دامنه دور افتاده آن روزهاي روزگاران قديم يكتا ساخته بود دل مهرباني داشت و همه اهالي دامنه دوستش داشتند. او آنقدر مهربان بود كه حسودي نوگل هاي دختر شقايق ها را بر نمي انگيخت و هم مورد احترام ريش سفيدان آن جمع شقايقها بود. روزي از روزها زنبورعسل جهانگردي كه مسافت زيادي را پرواز كرده بود در كنار گلستان وحشي و دست نخورده شقايق كوچولو اطراق كرد. او به خاطر قدرت پروازش مكان هاي زيادي را ديده بود ... بركه، جنگل، دريا و خيلي از مكان هاي طبيعي كه شقايق ها فقط تعريفش را از دهان حشرات گذر كننده از جمع شان شنيده بودند. زنبور عسل به دليل نوع زندگي اش مجبور بود براي زنده ماندن از شهد گلها نوش كند و تا آن زمان لذت شهد شيرين شقايقي را نچشيده بود. وقتي او با منظره گلستان شقايقها روبرو شد، عزمش را جزم كرد تا بتواند شقايقي را به طور زبان چرب و نرمش بيندازد. او با گل هاي بيشماري ارتباط داشته بود و هميشه از ساير گلها در مورد زندگي وحشي و بي غل و غش شقايق شنيده بود، هر چند آن گلها خورويي و بي نيازي شقايق ها را از محافظت سرزنش دمي كردند و به همين دليل آنها را بي ارزش مي دانستند اما هيچكدام نمي توانستند از زيبايي رنگ سرخ و مقاومت طبيعي اين گل در مقابل مشكلات چيزي نگويند. زنبور مدت زمان زيادي معطل نشد تا زيباترين شقايق كه همان گل كوچك و مهربان ما بود را به دام حرفهايش بيندازد. او در كنار درختي بزرگ و كمي دورتر از جمع بزرگ شقايق ها نشسته و از آنچه ديده بود براي شقايق كوچولو گفت. زنبور كه فهميده بود اين گل تازه و زيبا و مهربان كاملا مجذوب حرفهايش شده است، تا جايي كه در توان داشت بر حرفهايش اغراق هم مي افزود. روزها به سرعت گذشت و شقايق در پي همنشيني با اين حشره احساس تازه اي را تجربه مي كرد. احساسي كه عشق نام داشت. او از سپيده دم كنار زنبور مي نشست تا زماني كه آفتاب آخرين شعاع نورش را بر زمين هديه مي داد. در غروب يكي از همين روزها بود كه زنبور شهد شيرين جان شقايق را نوشيد. هر چند گل كوچك شب هنگام احساس درد داشت ولي صبح فردا هم مقابل درخواست زنبور نه تنها مقاومت نكرد بلكه با كمال ميل جانش و عمرش را در اختيار معشوقش گذاشت. زنبور عادت نداشت بيش از يك بار با گلي معاشقه كند و فلسفه اش آن بود آنقدر گل در دنيا زياد هست كه وقتم را در كنار يك گل تلف نكنم، فلسفه اي كه درست بود اما زنبور بر آن پا گذاشته بود. اشتباه نكنيد او عاشق نشده بود بلكه شيريني و لذتي كه شقايق عاشقانه به آغوش زنبور مي ريخت او را پابند كرده بود...... تا اينكه اتفاقي رخ داد و تحولي بزرگ در زندگي دو نفره اين دو موجود به وجود آورد. باران تندي باريدن گرفت. عمر شقايق و زنبورها آنقدر كوتاه است كه يكبار باران مي بينند. باراني كه براي شقايق ها (اگر رگبار و تگرك نباشد) عمرشا را طولاني مي كند اما بال هاي حشرات از جمله زنبور ها را به يكديگر مي چسباند و قدرت پرواز را از آنها مي گيرد. پايان قسمت اول
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 17:1 توسط اميد توشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب آنها.
در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنويم. شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد..... دست نوشته های امید توشه روزنامه نگار بی مخاطب |
|
|