تبليغاتX
يادداشت هاي بي مخاطب
...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم...

انتظار داشتم در مورد گل شقايق بيشتر كامنت ببينم.... اما همه كه مثل من اين شانس و ندارن تا يك غروب بهاري ماهه اردي بهشت، بتونن درد دل شقايقي رو بشنوند......

 

البته فكر مي كنم "سهراب" هم تونسته بود با شقايق ها حرف بزنه، اما اون چهل ساله پيش تو كاشان و من اينجا تو ارتفاعاته دربند.... مكانش دقيقا يادمه، مگه اصلا ميشه گلي به حرف بياد و تو زمان مكان و محتواش و يادت بره؟

 

مگه شازده كوچولو روزي كه گل سرخش واسه اولين بار حرف زدو فراموش كرد. تنها تفاوت ماجراي ما اينه كه شازده كوچولو عاشق گلش شد و اول فكر كرده بود يك نوع جديد از درخت "بائوبابه" ،اما من نه عاشق شقايق شدم و نه فكر كردم اون گياه ديگه اي جز شقايقه.

 

سهراب فرصت نكرد تعريف كنه، اما من تعريف مي كنم، ولي نه به اين راحتي.....به پست قبلي مراجعه كنيد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 19:38  توسط اميد توشه | 

 تا به حال فكر كرديد چرا قلب گل هاي شقايق سياه است؟

مي دانيد چرا هيچ زنبور عسلي روي اين گل نمي نشيند؟

و چرا به اين گل، هميشه عاشق مي گويند؟

 

من پاسخ اين سوال را مي دانم. آخر شقايقي روشن در دامنه هاي دربند برايم تعريف كرد كه چرا قلب عاشقترين گل جهان سياه است...

 

منتظر كامنت هاي شما هستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 15:20  توسط اميد توشه | 

 

من در تاريخ بهمن ماه سال 1357 در تهران به دنيا آمدم و در رشته نرم افزار تحصيل كردم. اولين مطالبم در سال 76 در هفته نامه مهر به چاپ رسيد اما كار حرفه اي مطبوعاتي را دو سال پس از آن آغاز كردم.

از شروع دهه جديد همزمان با كار در هفته نامه پيام آور كه از نشريات تاثير گذار آن زمان در زمينه مسايل اجتماعي بود. به صورت پراكنده در روزنامه هاي اصلاح طلب به خصوص در سرويس هاي اجتماعي و گزارش مطالبم به چاپ مي رسيد.

 پس از اين دوران به دعوت دبير وقت سرويس گزارش و گفتگو روزنامه ايران از آن تاريخ يعني پاييز 81 تا زمان تعطيلي موقت اين روزنامه در چند هفته پيش همكاري ما قطع نشد. البته هفته نامه ايران جمعه در يك سال اخير مطالب و گزارش هاي اجتماعي بسياري به نام اميد توشه به چاپ رسانده است.

پس از تولد ياس نو و تا زمان تعطيلي اين روزنامه سه روز در هفته صفحه زنان را با كمك ساير اعضاي تيم مطبوعاتي همكارم به سرانجام مي رسانديم چنان كه برخي مطالب حقوقي به چاپ رسيده در اين صفحه بحث هاي گوناگوني را در مجلس ششم به وجود آورد. البته عمر ياس نو نيز طولاني نبود همان گونه كه عمر جمهوريت چنين بود.

به دعوت سهيل معيني عضو شوراي سياست گذاري روزنامه جمهوريت كه مسئوليت صفحات اجتماعي را نيز به عهده داشت در اين روزنامه مشغول به فعاليت شدم ادامه كاري كه در ياس نو آغاز كرده بودم (صفحه زنان)  به اضافه صفحه جوانان كه يك روز در ميان در اين روزنامه به چاپ مي رسيد را ادامه دادم اما عمر اين روزنامه هم چون گل كوتاه بود.

 اما ديگر تعطيلي متناوب نشريات و عدم امنيت شغلي برايم مشكل آفرين شده بود. از يك سو عشق به نوشتن و تنفس در فضاي تحريريه و از سوي ديگر دغدغده هاي مالي مرا بر سر دو راهي قرار داده بود كه مجبور به انتخاب بودم و سرانجام با درخواست مديران همشهري محله مجبور به انتخاب شدم.

رفته رفته و با روي روال افتادن اين نشريات و حضور نيروهايي كه از مساجد محلات به عنوان خبرنگار افتخاري جذب مي شدند نيروهاي حرفه اي كنار گذاشته شدند .در مدت يكسال گذشته ضمن تقويت همكاري با روزنامه ايران و همكاري مستمر با ايران جمعه زندگي و حرفه محبوبم را گذراندم.

جدا از تجربه فعاليت در سرويس هاي گزارش، گفتگو و نيز جامعه، در روزنامه هاي ايران ورزشي جهان فوتبال و نگاه ورزشي سابقه ورزشي نويسي را نيز دارم و در سرويس هاي ادب و هنر و سياسي نويسي براي نسل روزنامه نگاران دوم خرداد كه جزو ضرورت ها بوده است نيز چون سرويس اقتصادي و... سابقه فعاليت دارم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 20:35  توسط اميد توشه | 
فوتبال مثل زندگي است براي همين كه برايش آنقدر اهميت قايليم كه آن را در كنار ادبيات و سينما برايش وقت مي گذاريم ...

براي همين است كه وقت نمي كنم دلايل شباهت فوتبال و زندگي را شرح دهم...چون تا چند دقيقه ديگر فينال شروع مي شود و مي خواهم شاهد مرگ جام جهاني آلمان باشم.

عاشق آن صحنه هاي بعد از بازي هستم كه برنده ها مي خندند و بازنده ها گريه مي كنند...درست مثل زندگي

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 21:12  توسط اميد توشه | 

به ياد بياوريم روزهاي كودكي كه چقدر خوب بودند يا اي كاش به آن روزها برگرديم.... من اما متنفرم از آن روزها كه در ميان ازدحام آدم بزرگها چيزي جز شلوار مردان و مانتوي زنان از چشم انداز دنياي اطراف نمي ديديم.

تنها خاطره خوش آن روزها غرق شدن در روياهايي بود كه پس از خواندن كتاب هاي پدرم و معدود كتاب هاي قطوري كه چند آشنا برايم خريدند آنها فهميده بودند من از كتاب هاي مخصوص سنم متنفرم و كتاب هاي بزرگسالان را دوست دارم ولي پدر و مادرم درگير بزرگ كردن خواهر و برادرم بودند. با اينكه معني كلمات بسياري را نمي دانستم اما لذت مي بردم و دوست داشتم زودتر بزرگ شوم هر چند در آستانه سي سالگي خيلي كوچكم.

از ذيذن زن هاي حامله حالم گرفته مي شود. از خودم مي پرسم جز به دنيا آوردنش و رسيدگي به موارد جسماني, آيا از روياهايش مي پرسند يا زمان انتخاب رشته نظر فاميل و همسايه ها از عقيده فرزندشان مهم تر تلقي نمي شود؟

مي دانم قر زدم و اين كار به حتم كار خوبي براي مخاطب هاي آدمي نيست....اما آين يادداشت ها مخاطب ندارد....مگر نه اسم وبلاگ را بخوانيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 18:1  توسط اميد توشه | 

هنوز بعضي ها حسرت مي كشند چرا جام جهاني براي ما فرصتي ايجاد نكرد، تا بريزيم تو خيابونا و برقصيم و تا صبح حال كنيم!

براي آنها مهم نيست چند روز است كه روزنامه ايران تعطيل شده و دهها نفر بيكار، غصه زندگي شان را مي خورند. اما اين جام بار ديگر نشان داد جادوي فوتبال تا چه اندازه مي تواند ايراني ها كه در هر گوشه اي از اين دنيا پراكنده شده اند را كنار هم جمع كند.

هر چند ايراني هايي كه به آلمان رفتند سرخورده به خانه هايشان بازگشتند اما فوتبال و زندگي ادامه دارد.

حتي اگر خبرنگاران روزنامه ايران تنها باشند....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 19:45  توسط اميد توشه | 

مگر در اين عصر، كسي براي ساده ترين ..... مخاطبي مي يابد؟

اگر ايرانيان جز تي وي مخاطب رسانه دگري بودند ما جلوتر از عقب افتاده هايي چون مردم سرزمين هاي همسايه بوديم.

ما در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب آنها.

در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنويم.

شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 18:35  توسط اميد توشه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب آنها.

در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنويم.

شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد.....

دست نوشته های امید توشه روزنامه نگار بی مخاطب

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
صدای بی صدا (اردیبهشت)
شراب و كبوتر (شهرام فرهنگي)
جزيره بي خيالي ( سحر طلوعي )
نگارک ها( نگار سلیمانی)
خبرنگار صلح ( مزدك نظري )
شاناي ( داود پنهانی )
حادثه نویس ( محمد غمخوار )
دلشوره هاي پاره ( شيوا آبا )
زير آب زن ورزش ( زمان آبادي )
در غربت (حسن كاظم زاده)
نوشتن ( ثمانه قدرخان )
فرهنگ و هنر ( محمد آسایش )
سينما پاراديزو ( کيوان کثيريان )
نوشته هاي پراكنده ( ماهان )
بانوي ارديبهشت ( نازنين كاظمي )
روزنامه نگار نو (مصطفی قوانلو قجر)
کافه ناصری ( معصومه ناصری )
سکوت (ستاره)
واگویه های یک خبرنگار ( ف.ب )
برای فردا (رضا پیرهادی )
صميمانه تر ( محمدجواد روح )
سياه نامه (هادي زندي)
ستاره قطبی ( اکرم دیداری )
فراری ( سولماز شریف )
وارش ( آسیه امینی )
سیاه خانه (محمدرضا و نسیم )
کاغذ مچاله ( جواد دلیری )
تقويم زنانه ( رویا کریمی مجد )
مهر هفتم (امید غیاثی)
کنج ( سعیده امین )
خط آخر ( روح الله رجائی )
ساخت بازی انیمیشن ( مرتضی رضایی )
روزمزه گی ها ( مریم شبانی )
من و آقامون (سوده كريمي)
برنادت سوبیرو
واقعیت های من
روزگار ( خاطره وطن خواه )
ایران روز (م م ف )
نارون ( مهدی نورعلیشاهی )
من و رفتارم ( آزاده سهرابی )
روزمره ( آزاده اکبری )
تنهاییام (Blacklife)
هذیان (چکامه)
مکث (زهرا باقری شاد)
مدادهای شکسته (سعید شمس)
کافه وطن (بهنام صابر نعمتی)
تنهایی عادت من است (مهین گرجی)
عينك دودي (مهرانا)