تبليغاتX
يادداشت هاي بي مخاطب
...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم...

برای بسیاری از مردان مذهبی، ازدواج مساوی است با همخوابگی. آنها به این دلیل ازدواج می کنند تا شبها جایی برای تخلیه خود داشته باشند، حالا اگر بچه ای هم آمد و بقیه چیزها که پدرانشان انجام دادند یعنی زندگی موفقی دارند.

اما در میان مردانی که به اصطلاح مذهبی هستند یا مردان دیگری که به هر دلیلی چون کمرویی و قبل از ازدواج جنس مخالف خود را در آغوش نگرفتند و تجربه ای از رابطه جنسی ندارند، پس از ازدواج و گذشت مدت زمانی از آن خیانت به همسرشان و تجربه ارتباط جنسی متعدد شیوع بالایی دارد. هر چند این نوشتار به هیچ وجه قصد برچسب چسباندن به دوستان مذهبی ندارد و خیانت و اخلاق ارتباط اصلی با سرشت افراد دارد. اما منظور من از مردان مذهبی کسانی است که، پیش از ازدواج رابطه جنسی و تجربه آن را نداشتند که ارتباط چندانی هم به مذهبی بودن ندارد. البته من به این موضوع از منظر علمی و تحقیقات نگاه نکردم، بلکه تجربه شخصی از گفتگو با این عده از مردان که داشتن شرکای جنسی متعدد را با نوعی افتخار برای دیگران شرح می دهند، پیش روی شما قرار دادم.

چون در 30 سال گذشته داشتن رابطه جنسی پیش از ازدواج جزو گناهان کبیره و تابویی نا شکستنی در مدرسه، خانواده و رسانه های رسمی مطرح شده، بر خلاف همه جای دنیا گاهی مردانی پیدا می شوند که به مرز 40 سالگی نزدیک می شوند اما چون زن نگرفته اند به اصطلاح هنوز پسر هستند.

 

زنان ایرانی نه تنها در جامعه با محدودیت های بسیاری روبرو هستند، بلکه خیانت مردان هم روز به روز افزایش می یابد

 

وقتی این مردها حتی در دوره نامزدی و... هم حق ندارند (به هر دلیلی) با دختر مورد نظرشان رابطه جنسی داشته باشند تا شب زفاف هر شب و هر شب به خود وعده می دهند و رویایی بسیار غیر واقعی از رابطه جنسی در ذهن خود می پرورند. اما.....

اما وقتی این گربه ها دست شان به گوشت که رسید و مدتی گذشت تازه می فهمند که ای بابا آش دهن سوزی هم نبوده است که به خاطر آن چند میلیون تومن خرج شب عروسی کردند و باید حداقل ماهی یک میلیون تومن هم پول اجاره خانه و مخارج زندگی مشترک را بدهند و نتیجه می گیرند که اصلا صرف نمی کرده است.

برای همین شروع می کنند به آزار و اذیت همسرشان که احتمالا مثل آقای داماد بکارت شان را چون مدالی افتخار تا روز عروسی حفظ کرده است. آقا که خودش هم مانند همسرش از هیچ راه درست اجتماعی، آموزش صحیحی در مورد رابطه جنسی درست ندیده است، با بی اطلاعی از نحوه یک رابطه جنسی دوسویه که زن را هم به اوج لذت جنسی برساند، بعد از چند ماه خود یا همسرش دچار سردمزاجی می شوند.

 دعوا و جرو بحث های روزمره بالا می گیرد، البته یکی از دلایل اصلی راه انداختن این دعواها از طرف مرد قهر احتمالی همسرش و سردی رفتار جنسی(به اصطلاح خودشان عدم تمکین زن) است، تا مرد بتواند به خودش اطمینان دهد که کاری خلاف اخلاقیاتی که با آن خو گرفته است انجام نمی دهد(در قوانین هست که زنی که تمکین نمی کند را می شود طلاق داد). حالا چرا طلاق بدهند، می رود از امتیاز دیگری که برای مردان قایل اند استفاده می کنند، هر چند این کار برایشان کمی سخت و مرددآمیز و البته این فقط برای بار اول است، چون در دفعات بعدی دیگر از آن وجدان درد اولیه خبری نیست و به راحتی هر زنی را در آغوش می فشارند و اگر خیلی مقید باشند، صیغه چند ساعتی هم در ابتدا خوانده می شود و پس از مدتی، به دلیل مزه های گوناگونی که چشیده، دیگر کمتر میلی به همسرش ندارد و او را در مقایسه با زنان دیگر پر از عیب و ایراد می بیند و صد البته خیالش راحت است هر وقت که بخواهد می تواند او را به رختخواب بکشاند، پس برای اثبات قدرت مردانگی اش و توانایی در به دست آوردن زنان، جایی بیرون خانه اش دنبال حریف می گردد.

 کم نیستند زنانی که با اطلاع از خیانت همسرشان به اصطلاح دست به انتقام می زنند و این چرخه روابط جنسی افراد متاهل، در جامعه بزرگتر و بزرگتر می شود. هر چند نمی شود با قاطعیت نظر داد، اما اگر زمینه ای فراهم می شد تا این مردان و زنان در زمانی که دختر و پسر بودند رابطه جنسی سالمی می داشتند، به خیانتکاری امروزشان دست نمی زدند. خود این مردان که کارشان را خیانت نمی دانند، اما واقعیت چیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:8  توسط اميد توشه | 

از روزنامه زده بودم بیرون. این وقت شب، طالقانی را مثل زمان شاهش تصور می کنم. تخت جمشیدی

که جز کاباره های معروف و هتل های پرتعدادش، یک سری جفت های تنها تو زمستون های سردش قدم میزدند. اما من تک نفره میام تو طالقانی، تنها رفیقم سیگاریه که از تو ساختمون از پاکت درش اوردم تا وقتی از زیر تابلو رد شدم و وارد پیاده رو، روشنش کنم. از بس هوا سرده نمی تونم تشخیص بدم اونی که از میون لبهام بیرون میدم دوده سیگاره یا بخار دهنم.

 

عادت دارم به آدم هایی که تو خیابون می بینم و از کنارم رد میشن، دقت کنم. مثلا چکاره ان، چند سالشونه، چقدر بالای لباساشون پول دادن، آرزوهاشون چیه یا الان از کجا اومدن و کجا میرن؟ بازیه جالبیه. وقتی تو تاریکی نمیشه کتاب خوند پس باید یک بازی کرد که تهش یک چیزی واست بمونه. واسه من ظاهربینی و طالع بینی باهم، البته سوژه داستانها و فیلم نامه هام هم از توش در میاد.

 

تازه پیچیده بود تو طالقانی، یعنی از روبرو می اومد. اون شب حس بازی نداشتم، سردم بود و می خواستم زودتر برسم به اتوبوس های خط ویژه. اما کفش های تابستونیش بدجوری کنجکاوم کرد. شلوار جین شیش جیب که پاچه اش از فرط کهنگی ریش ریش شده بود. کاپشنش چرک مرد بود و مانتوش اونقدر کوتاه که اول فکر کردم پیراهن بلند مشکی پسرونه پوشیده. همه این نتیجه گیری ها درست یا غلط یک ثانیه هم طول نکشید، چون وقتی آرایش غلیظش رو با اون موهای چتری دو رنگ دیدم فهمیدم درست حدس زدم. شاید لبخندم به این دلیل بود، اما اون طور دیگه ای معنی اش کرد. بین ما فقط یک سینما فاصله بود، قیام.

 فقر چنان است که دختران و زنان ایرانی برای روسپی گری و تن فروشی به هر قیمیتی تن می دهند و مردانی که از نبودن شهرنو یی دیگر ملولند، به خود حق هر کاری را می دهند... ما را به کجا می برند؟

_ سیگار داری؟

دستپاچه یک نخ بهش دادم تا اومدم بجنبم خودش فندک زد انگار از قبل تو دستش بود. چشماش ته مایه سبز و عسلی داشت. اما در نگاه اول سرخیش بیشتر تو چشم میزد. مویرگ های پاره شده ای که نمی فهمیدی از بی خوابیه، از سرماست، نئشگی یا گریه. سرش رو انداخت پایین. چنان پک عمیقی به سیگار زد که یه لحظه فضا روشن شد.

 

_ جا داری؟ اگه نداری یک جایی بلدم اما 10 تومن هم اون می گیره...

جا داشتم. اما کجاست که برای یک دادن جا به او و یک مرد فقط 10 هزار تومان بگیرد؟

_ دور نیست. با مترو از این جا نیم ساعت هم نیست. 2 تا کوچه پایین تر از ایستگاه خیامه. خونه خالمه... از این حیاط قدیمیا که....

 

سرش را که بالا آورد از حالت چشمان من ناراحت شد. به خدا قصد رنجش را نداشتم. اما همه کرختی که مقابل من خرج کرده بود را با دویدنش به آن سوی خیابان طالقانی جبران کرد.

من عین منگ ها نگاهش می کردم. دیدم که یکی دو باری نگاهم کرد قبل از آنکه سوار آن پرایدی شودکه او را از تخت جمشید.... نمی دانم به کجا برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:23  توسط اميد توشه | 

در یکی از پربیننده ترین پخش برنامه تلویزیون در ساعاتی از شب هایی که تهران به دلیل سرما تعطیل شده بود، برنامه از شبکه سوم  پخش شد که در آن به مردم القا می شد "سگ" کثیف ترین،     خطرناک ترین و بدترین موجودی است که از یک کیلومتری هر خانه ای رد شود همه جور بدبختی و مشکل را به همراه دارد.

قرار است با جریمه صاحبان این سگها دور جدیدی از طرح امنیت اجتماعی اجرا شود

این در حالی است که به گفته دامپزشکان انتقال بیماری از گاو و گوسفند به انسان بیشتر از بیماری هایی است که از سگ به آدمی منتقل می شود و از شیوه تدوین برنامه مشخص بود گفته های مصاحبه شوندگان که بیشترشان خود دارای سگ خانگی بودند به شیوه مرسوم صداوسیمای ایران، سانسور شده و کاملا به منظور القای نظری خاص طراحی شده بود. این برنامه در حالی پخش شد که شبح آنفولانزای مرغی بالای سر مردم کشورمان در پرواز است و مسئولان وزارت بهداشت جز پنهان کاری کار دیگری نمی کنند.

آیا این برنامه تلاش برای آماده سازی دور جدیدی از پروژه موسوم به "امنیت اجتماعی" نیست که مطابق با آن پس از مقابله با تی شرت و مانکن ویترین بوتیکها، پوتین های زنانه نوبت به کسانی شود که حیوان خانگی چون سگ نگهداری می کنند و احیانا با سوار اتومبیل کردن آنها امنیت جامعه را به خطر می اندازند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:50  توسط اميد توشه | 

 

 

از چه رو

گناه هایی که

خود

قدرت  انجامش را ندارید

ملامت  می کنید؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:44  توسط اميد توشه | 

محسن مخملباف نشانه تمام عيار افراط و تفريط است. دگرديسي كه او در ربع قرني پيدا كرد به اندازه چند نسل در حالت عادي است! چريك انقلابي، مذهبي تندرو، شيفته جنگ و جبهه ناگهان نوبتش را به عاشقي مي‌دهد و از شب‌هاي زاينده رود مي‌گويد.

 

مخملباف به همراه سميرا در شصتمين دوره جشنواره كن

 

در دوره دوم كاري‌اش به سينما سلام مي‌دهد و ناصر‌الدين شاه را «هنرپيشه» مي‌كند. ناگهان يادش مي‌افتد بايد از گبه بگويد و نون و گلدون را خاطره مي‌كند. حالا محبوب فرنگي‌ها شده و روشنفكر. پس بايد جهاني شود و از تاجيكستان با سكوت بگويد و در افغانستان قندهار را دور بزند. سكس و فلسفه را هم با كمك لونا شاد مي‌سازد و نفس عميقش را بيرون مي‌دهد و مقابل خبرنگاران خارجي گردشش به ليبرال از پيروي خط چه‌گوارا را با جمله «به جاي پرداختن به ريش‌ها بايد به ريشه‌ها پرداخت» معني مي‌كند.

 

مخملباف در دوره انقلابي گري

 

هر انساني مختار است در هر لحظه‌اي از زندگي‌اش راهي متفاوت از گذشته‌اش بجويد و كسي حق آن را ندارد به او عيب بگيرد. پس ما هم به او خرده نمي‌گيريم اما مثالش مي‌زنيم. چون امروزه مد شده هر كه مي‌خواهد خودش را بالا ببرد او را پايين مي‌آورد(دقت كنيد به يادداشت محمد قوچاني در هفتهنامه شهروند امروز). البته مخملباف آيينه تمام قدي از عبارت «افراط و تفريط» به سبك ايراني است. هر چند كه او فقط مثالي از اين عرصه است و تنها مورد نيست. كافي دور و بر را خوب نگاه كنيد تا مخملباف‌هاي ديگر در چشم‌تان واضح شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 19:15  توسط اميد توشه | 

شما هم دوست داريد بازيگر شويد؟ اگر شما يك دختر خانم هستيد كه اتفاقا حدود 15 سال سن داريد و از فيلم‌ها و سينماي «تهيمنه ميلاني» هم خوشتان مي‌آيد يك فرصت ويژه در اختيارتان قرار گرفته است.

تست بازيگري مانند هر پديده‌اي ديگر، اين سكه هم دو رو دارد. يك روي آن انتخاب يك درصدي شما از ميان حداقل 100 نفر ديگر است و روي ديگر عدم انتخاب، خالي شدن جيب، پيشنهادي آنچناني، سرخوردگي و هزار و يك آفت ديگر كه 99 درصد امكان وقوعش هست. اما اگر شما هم عشق بازيگري هستيد يا اعتماد به نفس‌تان آنقدر بالاست كه فكر مي‌كنيد همه رقمه مو لاي درز انتخاب شدن‌تان نمي‌رود بهتر است چيزهاي ديگري را هم در مورد تست‌هاي بازيگري بدانيد.

راستش را بخواهيد. من با همان يك درصد شانس انتخاب و 99 درصد احتمال خنده حضار در حال تست گرفتن، باز هم حاضر بودم تست بدهم... مي‌گوييد چرا؟ براي اينكه آدمي به اميد زنده است. البته آن زماني كه بنده « اميدوار» تشريف داشتم فقط 15 سال داشتم و الان دو برابر آن موقع تقويم پاره كرده‌ام و براي همين است كه در 15 سالگي رفتم و تست بازيگري دادم. اما بازيگر نشدم مي‌خواهيد بدانيد چرا...

نصف پول براي تهيه‌كننده نصف هم براي من

از بچگي عادت داشتم بقيه را بخندانم و به خوبي اداي همه اهل محل و فاميل را مثل خودشان (البته پشت سرشان) در بياورم. تعريف و تشويق‌هاي سايرين و تئاتري كه در مدرسه بازي كردم (نقش يك درخت) باعث شد كه فكر كنم حسابي بازيگرم و آينده من چنين رقم خورده است.

آن زمان هفته‌نامه سينما مي‌خواندم (فكر كنم 15 تومان بود) آگهي تست براي سريالي بود كه داوود رشيدي نقش اول آن را بازي مي‌كرد. (اگر اسمش را بگويم ريا مي‌شود!) خوشحال و خوش تيپ بعد از مدرسه به آدرسي كه روز قبل و به اصرار از خانم منشي گرفته بودم راهي فلكه دوم تهرانپارس شدم. تنها نشانه‌اي كه مي‌شد آن دفتر را به سينما ربط داد، نگاتيوهايي بود كه مقابل يك در و به حالت عمودي آويزان كرده بودند تا دو قسمت دفتر را از هم جدا كنند. كسي كه پشت ميز نشسته بود مرد جواني حدود 35 ساله و فوق‌العاده عصباني و ناراحت بود. ابتدا كمي به من توپيد چرا بدون هماهنگي به دفتر مراجعه كرده‌ام. برايش توضيح دادم كه ديروز صحبت كردم و خانم منشي آدرس را داده است.

اين آقا كه بعدا فهميدم دستيار سوم كارگردان بود همان ابتدا خواست تا 10 هزار تومان رو كنم. بايد نيمي را به شماره حسابي كه متعلق به تهيه‌كننده بود مي‌ريختم و نيمي ديگر را تحويل آقاي دستيار مي‌دادم. بعدها مشخص شد آن 5 هزار توماني كه خودش مي‌گرفته، اضافه‌بر رقمي كه تهيه‌كننده مشخص كرده بود!

جلوي من چند نوجوان هم سن و سالم در صف بودند. اما كارشان خيلي طول نمي‌كشيد. چون داخل يك اتاق مي‌رفتند و چند دقيقه بعد با حالتي عصبي و ناراحت بيرون مي‌آمدند. در دلم قند آب مي‌كردم چون حدس مي‌زنم آنها از تست ناموفق بيرون آمدند چون استعداد بازيگري ندارند!

نوبت من شد. دوربين 16 ميليمتري گوشه اتاق بود. خانم جواني به همراه آقاي .... كه دستيار ديگر كارگردان بود كار تست را مديريت مي‌كرد. از من خواستند مقابل دوربين خودم را معرفي كنم و بعد از چند سوال در مورد سابقه هنري‌ام!‌(بچه 15 ساله سابقه‌اش كجا بود؟) خواستند با ادعاي اينكه مي‌گويم خاك صحنه خورده‌ام مقابل دوربين نقش «توت فرنگي» را بازي كنم كه كلاغ گرسنه‌اي مي‌خواهد با نوك زدن آن را بخورد!

خلاصه ما يك پا توت فرنگي قرمز شديم و تاجايي كه مي‌توانستيم از دست آقا كلاغه در رفتيم. هنگامي كه كار خوردن جناب كلاغ تمام شد گفتند بفرماييد منزل با شما تماس مي‌گيريم. وقتي از اتاق بيرون آمدم ديدم كه من هم مثل نفرات قبلي قرمز شدم و لب و لوچه‌ام آويزان است. گوشي دستم آمد كه نتيجه توت فرنگي شدن بهتر از اين نمي‌شود.

حدود يك سال بعد سريال از شبكه دو پخش شد و هر چه دنبال كسي كه نقش مرا خورده بود گشتم اما در كل كار حتي يك پسر 10 تا 20 ساله هم بازي نمي‌كرد! سالها بعد در گفتگو با يكي از عوامل اصلي آن سريال متوجه شدم آن جريان تست براي انتخاب بازيگر دختر نوجوان برپا شده و اصلا بحث انتخاب جنس مذكر نبوده است.

امتحان كردن به شيوه استاد

تابستان سال گذشته «بهرام بيضايي» استاد مسلم هنرهاي نمايشي ايران براي يكي از چند ده تئاترهايي كه به مرحله اجرا نمي‌رسد با تست از ميان بازيگران حرفه‌اي و حتي بي‌تجربه قصد تكميل گروه نمايشي‌اش را داشت. محل تست، سالني واقع در فرهنگسراي نياوران بود. حاضران از حرفه‌اي هايي چون مجيد مظفري تا ميرطاهر مظلومي در يكسو و جوانان تازه‌كار و علاقمندان جدي نمايش و بازيگري در نوسان بود. خلاصه استاد بايد همه چيزش با ديگران تفاوت داشته باشد ديگر... . براي همين بود كه از مجيد مظفري خواست تا مقابل سن قطعه‌اي كه او دستش مي‌دهد را بخواند و بداهه قسمتي از آن را روي صحنه اجرا كند.

در اين ميان حتي تفاوتي با يك گوينده تازه كار راديو جوان با مظفري با تجربه قايل نشد. همه از يك اصول پيروي كردند و بنابر آنچه در ذهن داشت گروه بيست و چند نفره بازيگرانش را از ميان آن جمع انتخاب كرد. در ميان منتخبين حتي چند نفري از مشتاقان تازه كار هم بود. هر چند آن كار هم به سرانجام نرسيد تا قدرت انتخاب استاد، روي صحنه محك بخورد. اما وقتي كسي نيت واقعي‌اش تست گرفتن است با آنكه مي‌خواهد از اين كار و علاقه مشتي جوان علاقه‌مند، كلاهي پشمين حتي به قيمت 5 يا 10 هزار تومان ببافد، تفاوتي هست. اين تفاوت خودش را خيلي جاها نشان مي‌دهد.

 

گلزار و افشار در سر صحنه آخرين فيلمش

 

سوپراستار شدن به شيوه تهمينه ميلاني

در يكي از اولين روزهاي مهرماه سايت پرمخاطب «سينماي ما» كه تحت مديريت امير قادري و نيما حسني‌نسب دو تن از منتقدان حرفه‌اي مطبوعات است در يكي از خبرهايش به قلم امير كاظمي آورده بود: «سوپراستار، عنوان جديدترين فيلم تهمينه ميلاني است. ميلاني براي اين فيلم به دنبال دختر 15 ساله‌اي مي‌گردد تا يكي از نقش اصلي فيلم را بازي كند. اين خانم كارگردان مدتي پيش اعلام كرده بود، بازيگران حرفه‌اي اين كار، براساس اين دختر 15 ساله خواهند شد. فيلمبرداري سوپراستار، حداكثر يك ماه بعد از انتخاب اين دختر نوجوان آغاز مي‌شود. علاقمندان به شركت در اين تست مي‌توانند تنها با ارسال مواد ذيل شانس خود را براي حضور در اين پروژه سينمايي محك بزنند. لازم به ذكر است مراجعين حضوري نمي‌توانند در اين تست شركت كنند.»

در ادامه اين خبر آمده بود كه علاقمندان بايد مشخصات كامل خود از قبيل قد، وزن، سن، شماره تماس، آدرس محل سكونت، سابقه كار هنري، مهارت‌هاي ديگر، مقطع تحصيلي (كلاس درس) و يك قطعه عكس جديد را به آدرس شركتي در خيابان فرشته ارسال كنند و سپس منتظر باشند تا براي تست حضوري با آنها تماس گرفته شود.

آنچه اين خبر را تبديل به موردي جذاب ساخته است. نظراتي است كه اغلب دوستداران بازيگري در پايين خبر اضافه كرده‌اند. مثلا «sana» نوشته: كاش به جاي 15 ساله 18 ساله مي‌خواستن، شانس ماست ديگه چه ميشه كرد! اگر ما 21 سالمون بشه حتما خانم ميلاني اونوقت 18 ساله مي‌خواد.

البته خيلي‌ها هم فكر كردند كه ميلاني از روي نظرات خوانندگان اين خبر، بازيگرش را انتخاب مي‌كند. مليكا سراج كامنت گذاشته كه: «خانم ميلاني حتما بايد 15 ساله باشه؟ نميشه سنش بيشتر باشه، ولي اصلا بهش نياد؟ من 17 سالمه لي همه مي‌گن 14 يا 15 سالته. در خدمت شما هستم. مطمئن باشيد كه از عهده‌اش بر ميام...»

ديگري 21 ساله است و به ميلاني پيغام داده پشيمان نمي‌شود! عرفان كه انگار از نظرات دختران شيفته بازيگري عصباني است پيغام گذاشته كه: «خوب كتايون رياحي رو گريم كنن جاي دختر 15 ساله به خورد ملت بدن...»

در آخر وقتي پيغام «سحر- م» را خواندم ياد 15 سالگي خودم افتادم: «خانم ميلاني من مشخصاتم رو براتون ارسال كردم... آخه با خونوادم مشورت كردم و گفتن مانعي نداره... عكسمون طوري نيست مال مدرسه باشه؟؟؟»

فقط اميدوارم ميلاني مثل عوامل آن سريال از اين بچه‌ها نخواهد نقش سيب‌زميني را بازي كنند كه قرار است در روغن سرخ شود... شايد تهمينه ميلاني خواسته يك «سلام سينما» نسخه 86 بسازد... بايد ببينيم اين ستاره جوان چه كسي خواهد بود. اما اگر انتخاب نشديد هم زياد ناراحت نشويد، يادتان نرود بعد از انتخاب «صوفي كياني» به عنوان بازيگر نقش آيدا بسياري گفتند كه ستاره ديگري همچون ترانه عليدوستي ظهور خواهد كرد اما تنيجه آن شد كه كارنامه كياني با همان يك فيلم به پايان رسيد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:47  توسط اميد توشه | 

تاریخ سینما پر است از شخصیت و کاراکترهایی که نامشان در ذهن علاقه‌مندان چنان قوی نقش بسته که حتی چنانچه نام فیلمی را به یاد نیاورند، اسم آنها را هرگز فراموش‌نخواهند کرد. «مجید» کله خربزه‌ای در سوته دلان، «حمید» در فیلم هامون، «حسین سبزیان» در کلوزآپ کیارستمی ، «استاد ادبیات» با ابازی مهدی احمدی در شب‌های روشن، «ناصر بلبل» در سلطان و بسیاری از کاراکترهای دیگر که زندگی عادی و متعارفی نداشتند. البته نه تنهای در سینمای جهان چنین کاراکترهایی لیست بی‌پایانی می‌سازند، بلکه در تاریخ یک قرنی فیلم‌های ایرانی هم به سلیقه هر فردی و تعریفی که از عادی یا نامتعارف دارد، شخصیت‌هایی که زندگی غیر عادی در فیلم ها را تجربه کردند، لیست بلند بالایی را شکل می‌دهند.

 

سوته دلان

مجید کله خربزه‌ای سوته دلان

فیلم «سوته دلان» مرحوم علی حاتمی شخصیت‌های ماندگار بسیاری دارد. از حبیب آقا ظروفچی تا دکتر یا  زری که با بازی «شهره آغداشلو» واقعی‌ترین کاراکتر یک زن روسپی زمان پیش انقلاب در فیلمی فارسی بود. اما محور فیلم «سوته دلان» مجید ، مردی با عقلی است که در دوران کودکی‌اش مانده و رشد نکرده. مجید کله خربزه‌ای عاشق سینما است و با پیت حلبی که هیچ وقت از بغلش دور نمی‌شود، در ذهن هر کسی که یکبار فیلم را دیده باشد چنان ماندگار می‌شود که فراموش شدنی نیست. مجیدی که امامزاده داوود حالش را بهتر می‌کند و از زنان محله ......... بدش می‌آید. او فارغ از اینکه زری توبه کرده و طلاهایش که به قول مجید بازار طلافروش‌هاست ر ا داده تا برای خودشان کنار گاوداری خانه‌داری کند، با شنیدن جمله ای مبنی بر گذشته فاسد زری  از زبان «آقا داداشش» (جمشید مشایخی) یک پیچ مانده به امامزاده داوود می‌میرد و جایی می‌گوید: «خدایا چقدر دشمن و دوستات هم مثله من ناقص عقلند...»

مجید ظروفچی سوته دلان با هنرنمایی بهروز وثوقی زندگی و مرگش نامتعارف اما باورپذیرتر از آن است که به راحتی از ذهن برود و همیشه فرفره‌هایش به گوشه ذهن‌مان خوشامد می‌گوید.

 

هامون

حمید هامون شخصیت سرگشته میان فلسفه و عرفان

حمید هامون، سرگشته ایرانی میان آثار فلسفی غربی و عرفان شرقی نمونه دیگری در سینمای ما ندارد. با اینکه هامون ادعای روشنفکری ندارد. اما تصویری که از او توسط کارگردان فلسفه خوانده‌ای چون داریوش مهرجویی به نمایش گذاشته می‌شود نسخه اصل بسیاری از آدم‌های قشر متوسط به بالاست که زندگی‌شان با ماشینیزه شدن روابط میل به خرابی و هبوط دارد که میان روشنفکر نماها ما به ازای واقعی، کم ندارد.

حمید هامون، نمی‌خواهد زنش را طلاق دهد . می‌گوید دوستش دارد، عاشق است اما نیمه‌های شب با تفنگ شکاری قدیمی به سمتش شلیک می‌کند. او آرام و قرار ندارد. هامون دیوانه نیست، اما وقتی برای فروش دستگاه‌های شرکت از خودش خون می‌گیرد و کف زمین ولو می‌شود آنهایی که او را پیدا می‌کنند حداقل عاقلش نمی‌پندارند. هامونی که باعث تولد و اوج هنری خسرو شکیبایی شد.

زندگی هامون چه در رابطه عاطفی‌اش، چه در محل کارش و حتی در خلوتش غیر عادی است. شاید بتوان به جرات گفت «حمید هامون نامتعارف‌ترین کاراکتر تاریخ سینمای ایران است.»

 

قرمز

ناصر ملک عاشق روانی فیلم قرمز

فریدون جیرانی با اینکه «محمدرضا فروتن» را کشف نکرده بود اما در فیلم «قرمز»‌کاری کرد تا دو بازیگری که اولین بازی‌هایشان در سینما برای مسعود کیمیایی بوده است، برای «قرمز» سیمرغ بلورین بگیرند. بسیاری عقیده دارند شخصیت‌پردازی عالی فیلمنامه باعث شده تا فروتن در قالب «ناصر ملک» به یادماندنی‌ترین عاشق روان‌پریش سینمای ایران را بازی کند. «ناصر ملک» عاشق زنش است، اما به شدت بدبین و شکاک، از یک سو تلاش می‌کند تا هر طوری شده همسرش را از دست ندهد اما از سوی دیگر او را کتک می‌زند. برای جشن تولد همسرش خانه را به نام او می‌کرد اما قصد جانش را دارد. بازی فروتن در نقش مردی که دیوانه‌وار عاشق و البته بدبین است، کاراکتر «ناصر ملک» را خلق کرد که هنوز هم معیاری برای سنجش توانایی این بازیگر خوب کشورمان است.

 

شاید ما عجیبیم و آنها عادی بودند

در این لیست جای «سید» فیلم گوزن‌ها با نقش‌آفرینی درخشان بهروز وثوقی، «بابک» با بازی سعید کنگرانی در فیلم در امتدادشب و «بی‌تا» ساخته هژیر داریوش با بازی گوگوش، «نرگس» رخشان بنی‌اعتماد که فریماه فرجامی خلقش کرد و بسیاری از کاراکترهایی که گوشه ذهن‌مان جا خوش کرده‌اند و غیر عادی بودن‌شان باعث نمی‌شود از یاد بروند. اما یادمان باشد که استثناهایی چون مرحوم «حسین پناهی» هم وجود داشتند که خود نامتعارف بودند و مجبور می‌شدند نقش آدم‌های عادی‌تر از خود را بازی کنند. اما نگاهی هر چند سرسری و گذرا به تاریخ سینمایمان و فیلم‌هایی که بعد از «دختر لر» ساخته شده نشان می‌دهد که ما ایرانی‌ها آدم‌های عجیب و غریب و غیرعادی با زندگی‌های متفاوت از عامه مردم کم نداشتیم. شاید مشکل از خود ماست و اینها که گفتیم غیرعادی نیستند و این ما هستیم که متعارف نیستیم..... شاید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 19:38  توسط اميد توشه | 

اسمش رضا است. یک دوست قدیمی که روزگاری مثل بیشتر آدم‌های این شهر پاک و سالم بود، اما امروز دیگر مدت‌هاست که ما از زندگی هم بی‌خبریم، اما رضا می‌خواهد حرف بزند. از خودش از آدم‌ها و مکان‌هایی که روز و شبش را با تارهای عنکبوت‌وار اعتیاد به فردایش به هم می‌دوزد. خودش می‌خواهد، می‌گوید سبک‌تر می‌شود... نمی‌دانم راست می‌گوید یا نه؟ اما به هر حال ...

 

آثار مصرف کراک

نمی‌خواهم حرف‌های تکراری بزنم. کاری ندارم از کجا به اینجا رسیدم اما دوست دارم از اینجا بگویم. اتاق کوچک بی‌چفت و بستی در ساختمانی قدیمی ته پامنار که همه اتاق‌هایش شبیه به هم هستند مثل آدم‌هایش. آدمی که زندگی‌اش درست و حسابی است نمی‌آید در این خانه قدیمی که هر لحظه ممکن است سقفش بریزد زندگی کند.  جز دو اتاقی که چند کارگر شهرستانی در آن هستند، بقیه مستاجرها همگی یک صفت مشترک داریم، مواد... هر چند نوعش فرق می‌کند، اما همه معتادیم. اگر یک درد مشترک که همه آدم‌های این ساختمان قدیمی با آن دست به گریبانند را بگویم، می‌فهمید من در این خانه خراب شده چه می‌کشم. مشکل بزرگتر از این که همیشه جلوی تنها دستشویی این خانه صف است....

 

تازه زده‌ام توی خط کراک، اتاق بغل دستی‌مان ساقی کراک است و شب که از سر کارش بر می‌گردد به اتاقش هر کس به اندازه پولی که آن روز درآورده سراغش می‌رود و جنسش را می‌گیرد. خبری از تخفیف و نسیه هم نیست. با «آقا مرتضی» که خودش سیگار هم به زور می‌کشد نمی‌شود جور دیگری تا کرد. در کل آدم بدی نیست، یک بار یکی از بچه‌ها را توی بیمارستان خواباند تا ترک کند. اما وقتی یارو دوباره شروع کرد آنقدر وسط حیاط کتکش زد که طرف داشت می‌مرد.

 

خیلی وقت است که خانواده‌ام اسم من را از ذهن‌شان پاک کردند. از وقتی که مادرم مرد و من از جیب بابام پول برداشتم، از خانه انداختنم بیرون. من هم که آن وقت کار خوبی داشتم به هوای آزادی بیشتر زدم بیرون... الان 6 سالی می‌شود مادرم مرده، تا همین چند ماه پیش که یکی از بچه‌ها توی رگش، پودر آجر به جای هروئین زده بود و کارش به بهشت زهرا افتاد، سر قبر مادرم نرفته بودم. دلم برایش خیلی تنگ شده، هر چی بود هوایم را داشت و نمی‌گذاشت لنگ بمانم به این امید که یک روز ترک می‌کنم... حیف

 

مدتی وضع مالی‌ام توپ توپ بود، می‌رفتم سراغ «آرش» نامی که در میدان جمهوری یک زیرزمین خیلی شیک و تر و تمیزی داشت. آن زمان تازه مشتری‌ها تلفنی شده بودند و اکثرشان هم موبایل داشتند. آرش دو سه تا وردست داشت که جنس سفارشی مشتری‌های خیلی مایه‌دارش را در خانه طرف می‌بردند.

اما خیلی‌ها هم بودند که جا برای کشیدن مواد نداشتند و پیش آرش می‌آمدند. اگر کسی می‌خواست آنجا جنسش را مصرف یا به قول خودشان «امتحان» کند، می‌دانست که باید پول جا را هم بدهد. برای خیلی‌هایشان این پول که رقمی نبود. آنجا توی هر اتاقش وسایل مخصوص یک کار خلاف جور بود و آنهایی که برای آرش کار می‌کردند در ازای جنس خوب و جای خواب مجانی وظیفه داشتند، همه جوره وسایل راحتی مشتری‌ها را جور کنند.

... چه می‌دانم.... مثلا برای تریاکی‌ها چای و نبات و منقل آماده می‌کردند و برای بنگی و گراسی‌ها موسیقی دلخواهشان را می‌گذاشتند. تریاکی که «آرش» می‌فروخت با آنچه توی خیابان ساقی‌های دیگر دست مشتری‌شان می‌دادند فرق داشت. به قول خودش تریاکش «زعفرانی» بود. می‌گفت هر چه رنگ تریاک روشن‌تر باشد، بهتر است.

البته همه جنس‌هایش اعلا بودند که مشتری‌هایش را وادار می‌کرد از ولنجک، نیاوران، پاسداران و نمی‌دانم، تهرانپارس به میدان جمهوری بکشاند.

مثلا حشیش مارک‌دار بود. آن وقت «سه ستاره طلایی» خیلی مد بود. روی تکه‌های یک کیلویی‌اش، 3 تا ستاره طلایی مهر شده بود یا گراس که علف هم به آن می‌گویند، هزار جور مختلف دارد. از کسی که توی باغچه خانه‌اش می‌کارد تا جنسی که بذرش را از کلمبیا می‌آوردند. آرش هم توی پاسیو خانه‌اش زیر نور مهتابی گراس یا همان «ماری جوانا» کلمبیایی کشت می‌کرد. پایش خون مرغ و چیزهای دیگری می‌ریخت که به گفته مشتری‌هایش 10 برابر بقیه گراس‌ها، نئشگی داشت. آرش این طریق پرورش ماری جوانا را در هلند یاد گرفته بود.

یادم است آن موقع جز حشیش، گراس، تریاک و هروئین کمتر جنس مخدر دیگری توی ایران بود. اما «آرش» آن زمان «کوکائین» که به آن «کک» می‌گفت را داشت. شاید یکی دو نفر تو ایران «کک» می‌فروختند. می‌گفتند یک نفر توی پارک ملت هست که این جنس را دارد. یکی هم آرش بود که 10 سال پیش هر گرم آن را 100 هزار تومان می‌فروخت. آن هم فقط دست مشتری‌هایی می‌داد که می‌دانست بلدند چه جوری مصرف کنند تا «اور دوز» یا همان مرگ ناشی از مصرف زیاد سراغ‌شان نیاید.

بیغوله هایی که معتادانی چون رضا در آن زندگی می کنند

 

وقتی پایم به خیابان پامنار می‌رسد و از جلوی حجره‌های بازاری‌ها رد می‌شوم از خودم می‌پرسم آنها می‌دانند چند کوچه آن طرف‌تر در اتاق‌های سقف چوبی و در آستانه فرو ریختن، چه کسانی زندگی می‌کنند.می‌دانند بچه‌هایشان ممکن است مثل رضا شوند و با چند تصمیم اشتباه نفهمند که به چه سرعتی فرزندشان به «رضا»های دیگری تبدیل می‌شوند... می‌دانند یا نمی‌دانند چی مهم است؟ رضا می‌گوید نشئگی....

 

توجه: اصل مطلب فوق و به صورت کامل در مجله تپش به چاپ رسیده است.

آدرس اینترنتی این نشریه http://www.tapesh2weekly.com/  است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 4:13  توسط اميد توشه | 

این داستان واقعی نیست و تمامی اسامی و شخصیت ها خیالی اند!

 پسری که خودش را در چت عریان کرد

پسر اهل چت کردن نیست، یعنی سایهاست که به چت رومی نرفته است. برای همین وقتی آن شب صدای مسنجرش را شنید و نام دختر را دید، تعجب کرد و به آن پاسخ داد با اینکه واقعا نمی دانست چه زمانی این نام را به لیست دوستانش اضافه کرده بود و این چنین شد که یک شب تا صبح همه رازهای زندگی اش را برملا کرد و..............

 

dokhtar: salam

dokhtar: kasi unja nist

?pesar: chera nabashe

pesar: miduni man to ro 4 sale pish ad kardam

pesar: inam blogame

????????????dokhtar: 4 sale psh

?dokhtar: az chetarighi

pesar: sorry

pesar: rafte budam sigaramo biaram

??dokhtar: yani manzuram ine ke id mano che juri dashti

dokhtar: ok

pesar: daghigh khateram nist

pesar: ama mese inke eyde sale 81 ba ham chat kardim

dokhtar: manam chizi yadam nemiad

dokhtar: mishe ye chizaii az khodeyun va faliatetun behem begid

pesar: ye sar be weblogam bezan

dokhtar: ok

 

dokhtar: ghiafatun baram ashnast

?pesar: fekr mikoni hamo didim

dokhtar: na

pesar: vali midunam ma hamdigaro mishnasim

?dokhtar: nemidunam shayad.chera in harfo mizani

pesar: chon oon moghe man har kasi ro ad nemikaradam

!!!BUZZ

?dokhtar: mishe begid shoma chi khundin

pesar: mese bishtar irani ha, reshte am rabti be alagham nadasht

?dokhtar: chi khundin

pesar: man ashegh neweshtan, cinema wa falsafe hastam ama sar az reshte narm afzar dar owordam..... albate be esrare mamano babam

pesar: 10 sal az ghabulim tu konkur migzare, shoma chi khundin

dokhtar: irania hich kodumeshun beyne karaii rush sarmaye ghozari mikonan ba uni ke bardash mikona rabeteii nemitunana bargharar konan

dokhtar: man honar khundam ke be noei ba sang haye zinati ertebat darad

?pesar: mikham bedunam 5 sale pish eyd koja budid

dokhtar: usulan khune

dokhtar: albate un moghe man taze rafte budam daneshgah

?dokhtar: motavallede che sali hastin

pesar: 57

!!!BUZZ

 

?dokhtar: ye soali beporsam, albate ozr mikham

pesar: in che harfie, be nazaram adam hich waght nabayad wase soal kardan ozr khahi kone... shayad in nazar, be zehne jostejoo gare man marbute. wali khahesh mikonam

?dokhtar: fekr mikoni keshvare ma be koja dare mire

pesar: masire khatar nakie, man az 2 chiz ke aflatoon dar

........ ketabe jomhoor gofte neshone haei mibinam

 

dokhtar: zaheran shoma ham mesle man va bishtare javuna zendegie shabane darin?na

pesar: are, oonam be shedat

pesar: ketabe "samte tarike kalamat" neweshte hosein sanapour ro bekhoon, dar in mored dastan jalebi dare

dokhtar: albate hame migan pirie zudras miare vali man az piri nemitarsam az ye ja mundan bishtar mitarsam

pesar: mer30, che tafahomi

?pesar: rasti shoma tarikhe tawalodetun chiye

dokhtar: 58

?dokhtar: rasti shoma ke ezdewaj nakardid

pesar: man hodude 18 mahe ba kasi ke 4 sal namzad budim kat kardam

?dokhtar: ahhhhhhhhhhhhhhh  chera

pesar: chon behem ye dorugh bozorg gofte bud engari ke behem khiyanat kard

dokhtar: khodaye man

dokhtar: motasefam baratun

pesar: nemitoonesatam hata dige negahesh konam, hamash oon taswire la’anati, jolo cheshmam miomad

dokhtar: nemidunam bayad chi begam

pesar: welesh kon

dokhtar: ok

dokhtar: bayad sakht faghat hamin

pesar: man az ye kaboose 1 sale chnd mahe ke raha shodam

dokhtar: aslan bia harfesho nazanim

?dokhtar: ok

pesar: tamum shode wasam

pesar: ok

 

 

pesar: rasti esme ghashangi dari

dokhtar: merci

pesar: mamanet dawat nemikone rooza ta zohr mikhabi

dokhtar: albate man 2 ta esm daram ke in esme asli va shenasnamame

dokhtar: cheraaaaaaaaaaaaaaaaa

?dokhtar: mamane to ham davat mikone

pesar: are

dokhtar: ey khoda

dokhtar: man tu khuneye khodam kheili rahat budam az in babat

pesar: mige: " akhe madar jan inam shod zendegi, mesle joghd ha shaba bidari  baad ta lenge zohr mikhabi, hamin kara ro kardi ke dokhtare raft.

pesar: hichkas nemidoone beyn ma chi gozasht

pesar: ahhhhhhhhh 2bare yadam oomad

pesar: welwsh kardam, bebakhshid

pesar: are adam tu khune khodesh az in babat ha rahate

!!!BUZZ

 

pesar: rasti ye sar be 360 man bezan

dokhtar: ok

?pesar: koja rafti  dokhtaram

dokhtar: man alan tuye yahoo 360 hastam

?pesar: mano mibini

pesar: chiye khoshgelam

dokhtar: bale khoshtip va jazzab

 

dokhtar: albate bezar ino begam ke yeki az dusta tu 360 duste mane

pesar: man joz yeki ke pesar khalame, hichkase digaro nemishnasam

pesar: cheshm o delam, noor afkan

?dokhtar: chera

pesar: tiripe gheyrati bi khodi

dokhtar: akhey

!!!BUZZ

 

pesar: hala yeki peyda shode ye zare harfe maro mifahme, ye pesare dige ham peyda mishe. ey khodddddddda

.............pesar: age dastam behet miresid

dokhtar: khob oonam ye duste mesle mano to mitunim hame baham dust bashim

pesar: fekr konam emshab kheyli ehsasati shodam

dokhtar: akhey

pesar: ye lahze faramoosh kardam, mano to faghat 2 ta id hastim ke wasetamun, shishe monitore

dokhtar: man ba oon ye rabeteye mamuli daram. ino man khastam ke dar hade mamuli bemune

?dokhtar: narahat shodi

pesar: na, jedan na. wali az daste khodam asabani shodam, chera yek dafe inghadr ehsasati shodam

pesar: mesle inke diwoone shodam

dokhtar: man goftam mano oon rabetamun mesle 2 ta ham kelasi ya hamkare

pesar: ok