تبليغاتX
يادداشت هاي بي مخاطب
...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم...

خداحافظ گری کوپر ...

 

اگر برادران لومیر و ادیسون می دانستند اختراع دستگاه پروژکتور و سینما چه ها که با بشر نمی کند، حتمن و قطعن خود را بیشتر دوست می داشتند. سینما جادوی تمام نشدنی است که قرن ها پیش از آن هنر نمایش و بعدها ادبیات آن را به کام آدمیان شیفته قصه و خیالی ریخته بود که اجداد غارنشین شان شب ها دور آتشی جمع می شدند و به داستان مردان باتجربه از شجاعت ها و شیوه کشتن و مبارزه با موجودات گوناگون گوش فرا می دادند. نمی دانم چه روزی و چه سالی، اما حتمن کشف خواهد شد که در گوشه ای از سیستم عصبی و مغز ما، ژن علاقه به داستان و فانتزی و عشق به جدا شدن از زندگی روزمره از طریق تعلیق در داستان ها، کشف خواهد شد. صحیح آن است اگر آیندگان چنین خبری را شنیدند، ان را به پای تئوری امشب من بگذارند و ثبت کنند.  

***

 

جادوی سینما قدرتمندتر از ادبیات؛

فیلم های ارباب حلقه ها و هری پاتر بیشتر دیده شدند یا رمان هایشان بیشتر خوانده

بیشتر هم نسلان من از خواندن سه گانه ارباب حلقه ها، 7 رمان هری پاتر و ماجراهای نارنیا لذت برده اند. اما برای خواهران کوچکتر و برادران بی حوصله، خواندن چند هزار صفحه رمان، همتی متعالی می طلبد که در همه طول زندگی شان حتا یک بار هم تصورش را نکرده اند و نمی کنند؛ اما این سینماست که می تواند این جادوی فانتزی و پر کشیدن خیال آدمی به بی نهایت و شکستن همه ی مرزها در زندگی واقعی را چنان با صدا و تصویر، دوست داشتنی کند که جوانان بیکار و سرخورده از وضعیت فردی و اجتماعی شان، دقایقی محو قهرمانان فیلم ها شوند و از پیروزی شان شاد و از اشک ها، چهره در هم کشند.

مدتها پیش یکی از دوستان همکار روزنامه نگار، به شدت از تکنیک های جدید سینمایی که به فیلمی چون آواتار ختم می شود، گلایه داشت و ارزش های سینمای کلاسیک را با تکنولوژی هایی همچون سینمای 3 بعدی را با روح سینما در تضاد می دانست و ادعا داشت: «به زودی هنرپیشه های افسانه ای تاریخ سینما، برای همیشه تبدیل به خاطره ای تکرار نشدنی خواهند شد و تا چند سال دیگر قهرمان های هر فیلم کاراکترهای مجازی خواهند بود». هر چند چنین ادعایی دور از ذهن به نظر می رسد، اما برای کسانی که با جیک لاموتا که رابرت دونیرو در «گاوخشمگین» تصویرش کرده بود، زندگی کرده اند و آنهایی که پدرخوانده های خاندان کورلئونه همچون مارلون براندو فقید و ال پاچینو را می پرستند از ساخته شدن فیلم هایی که چون «قیام سیاره میمون ها»، «تن تن» و پیشتر از آن «آواتار» و «کینگ کونگ» دل خوشی ندارند.

 

بازیگر گالوم و کینگ کونگ محبوب تر است یا همفری بوگارت و جان وین

«اندی سرکیس»، زمانی که برای بازی در نقش «گالوم» در سه گانه «ارباب حلقه ها» توسط «پیتر جکسون» به کار گرفته شد، بازیگر گمنامی بود که بیشتر به خاطر آمادگی بدنی اش در اجراهای معدود و محدودش شهرتی ناچیز داشت، اما حالا او که تجربه ای چون زنده کردن کینگ کونگ و شامپانزه با هوش اخرین فیلم از سری سیاره میمون ها را در رزومه اش دارد و در فیلم تن تن اسپیلبرگ هم یکی از کاراکترها زنده کرده، نقطه مقابل قهرمان هایی همچون جان وین، همفری بوگارت، گری کوپر و خیلی های دیگر است که عاشقان سینه چاک هنر هفتم با دیدن نام شان در اعلان فیلم ها و چهره شان بر سر در سینماها، مشتاقانه خود را به سالن تاریک و پرده سیمین می دادند تا این بار هم قهرمان شان همه بدمن ها را شکست دهد و سیمای قهرمانش همچنان بی شکست باقی بماند و هنگام بیرون آمدن از سالن همین که قهرمان شان جای خود آنها توانسته بود بر همه موانع فایق آید، دلیل بازگشت چند شب بعدشان برای تکرار این تخدیر روحی و فکری، در سالن های رویابافی بود. اما حالا کسی نمی تواند ادعا کند فیلم های ساخته شده در کمپانی پیتر جکسون، و بازیگران متخصص در مقابل پرده های آبی و سبز مانند «اندی سرکیس» محبوب چند نفر هستند و کدام تماشاچی مشتاق است به خاطر شخص او بلیط بخرد؟

 

کدام اسکورسیزی بهتر است؛ گاو خشمگین یا هوگو

سینما هم مانند هر پدیده اجتماعی و فرهنگی دیگری، از تغییر زمان و ورود تکنولوژی های جدید در امان نیست و نخواهد بود. همان گونه که قهرمان های سینمای صامت در برابر خواسته همگان برای سینمای ناطق، به گوشه عزلت خزیدند و امثال «ژرژ ملیس» که کاراکترش  در فیلم «هوگو» را بن کینگزلی بازآفرینی کرد، حتا از یاد دوستداران جادوی سینما رفته بود. شاید دو برنده اصلی اسکار گذشته، یعنی هوگو و آرتیست که هر دو در رسای نوستالژی سینما و دوران سینمای صامت اسکارها را درو کرده اند، نمونه مناسبی برای بی رحمی سینما در فراموشی قهرمان های گذشته و پذیرایی با گشاده رویی از تکنولوژی های جدید باشد.

اصلن همین که مارتین اسکورسیزی کبیر به جای گاو خشمگین، راننده تاکسی، رفقای خوب و کازینو؛ فیلم هوگو را 3 بعدی می سازد، خبر از آغاز دوران تازه ای در سینما می دهد. دورانی که بیشترین حجم ساخت فیلم در مقابل پرده های سبز رنگی است که با تصاویر کامپیوتری جایگزین خواهد می شود؛ چه خوشمان بیاید و چه نه، عصر تازه ای در هنر هفتم اغاز شده است و آدم های دهکده و عشق شان به آن سالن تاریک «سینما پارادیزو» برای همیشه به تاریخ پیوسته اند.

 

امید توشه

15 اردی بهشت 1391


برچسب‌ها: لذت سینما, تکنولوژی جدید, مارتین اسکورسیزی, اندی سرکیس, هوگو
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:3  توسط اميد توشه | 
چقدر خوب است که باور کنیم ما در تنهایی این کائنات تنها نیستیم. مثلن موجودات ذی‌شعور دیگری (حالا هر نامی که دارند) در حال زندگی هستند. این از آن جهت است که وقتی در شهری 8 میلیون نفری احساس تنهایی بکنی حداقل امیدواری ممکن است نه تنها در کشور دیگری که حتا در سیاره دیگری کسی هست. البته این را برای آنهایی می‌گویم که هنوز یارشان را نیافته‌اند و گرنه من که به ماهم رسیده‌ام.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:51  توسط اميد توشه | 
زندگي زيباست، تنها يك فيلم از روبرتو بنيني نيست. زتدگي زيباست، يك جمله از مرد يا زنان بورژوا نيست كه در خوشي خر غلت، مي زنند. زندگي زيباست، رسيدن ما از راهي سنگلاخ و پر از چاله و دست‌انداز پيش‌بيني نشده‌است كه حالا به شاهراه خوشبختي رسيده.

برچسب‌ها: زندگي زيباست, روبرتو بنيني
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 20:42  توسط اميد توشه | 

هنگامي كه فيلم «جدايي نادر از سيمين» در جشنواره فيلم فجر جايزه بهترين كارگرداني را گرفت، خيلي‌ها اين فيلم را در ادامه موفقيت‌هاي چند فيلم قبلي فرهادي مانند شهرزيبا، چهارشنبه سوري و درباره الي ارزيابي كردند. در پايان سال 2011 و آغاز فصل جوايز سينمايي و احتمال موفقيت جدايي... در اسكار،‌ موجي به راه افتاده كه اين بار نه در هواداري، بلكه در نقد آخرين فيلم فرهادي همه تلاش‌شان را مي‌كنند. اتفاقي كه باید در رفتار پيچيده ايرانيان هنگام موفقيت ديگران، تفسیرش کرد. مد روز این است، مانند بعضي شخصيت‌هاي كارتوني مشهور بگوئيم؛ «من مخالفم».

***

 

نگاهي به آخرين جايزه‌هاي «جدايي نادر از سيمين» نشان از بخت بالاي اين فيلم در اسكار پيش‌رو دارد. فيلم اصغر فرهادي در يك ماه گذشته، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از نگاه انجمن ملي منتقدان آمريكا و انجمن منتقدين فيلم نيويورك شده است. جايزه بهترين فيلم خارجي جوايز مستقل بريتانيا و نامزدي يك فيلم ايراني در جايزه گلدن گلوب براي اولين بار و بهترين فيلم سال جشنواره آسيا پاسيفيك آخرين موفقيت‌هاي فيلم فرهادي هستند.

در چنين شرايطي از چند هفته پيش جوي از شبكه‌هاي اجتماعي آغاز شده بود به سايت‌هاي خبري رسيد؛ اينكه به جاي مانند دوران نامزدي «بچه‌هاي آسمان»  همه از فيلم حمايت كنند، اين بار به جاي مديراني كه تفكر فرهادي را نمي‌پسندند، روزنامه‌نگاران و منتقداني علم مخالفت با او را برداشته‌اند كه در هنگام اكران «درباره‌الي» او را در حد يك نابغه بالا برده‌اند.

شايد اين هم از خصوصيات ما ايراني‌ها، به خصوص جماعت بالاتر از طبقات فرودست جامعه باشد كه مخالفت با اكثريت و جمع را به نوعي تشخص و امتياز مي‌دانند. زماني كه همه از فروش بالاي فيلم اخراجي‌ها مي‌گفتند، طيفي حتي حاضر به ديدن آن نبودند و مخالفت با پديده‌اي كه همه به آن اقبال نشان داده بودند را نوعي درك بالا نسبت به عامه مردم تفسير مي‌كردند.

به هر حال با در پيش بودن فصل جوايز اسكار و نزديك‌تر شدن به مهمترين رويداد سينمايي سال، موافقان و مخالفان فيلم‌هاي فرهادي بيشتر از هر زمان ديگري رودرروي يكديگر صف‌آرايي خواهند كرد. اما آنچه اهمیت دارد، تفکرات حاکم بر طبقه متوسط است؛ تفکری که در آن ژست مخالف گرفتن، مد روز است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 22:10  توسط اميد توشه | 

در مورد مسائل نظري و مفاهيم انتزاعي، معمولن هيچ مقياس سنجشي وجود ندارد. اين نقطه ديد ماست كه به ذهنيت‌ها، عينيت مي‌بخشند. اگر مي‌شود ميزان ثروت افراد با سنجش حساب بانكي و انواع دارايي‌ها مادي محاسبه كرد؛ در مورد مهرباني، خشم، عشق يا توانايي افراد هيچ مقياس سنجشي وجود ندارد. هست؛ اما مطلق نيست و هر كس بنا به نوع نگاه خود آن را تعيين مي‌كند. 

براي همين وقتي كسي مي‌گويد: «خوشبخت است...» نمي‌شود آن را اندازه گرفت. شايد فرد ديگري در همين شرايط نه تنها احساس خوشبختي نكند، بلكه آن را ذجرآور و سخت بداند. مي‌شود پا را فراتر گذاشت و گفت؛ همين فرد در دوره‌اي ديگر از زندگي‌اش با همين شرايط ممكن است ديگر حس خوبي نداشته باشد.

اين آسمان و ريسمان بافتن براي اين است كه تاكيد كنم؛ من خوشبختم و از حس خوبي كه به زندگي‌ام دارم، قدرت جابه‌جايي كوه‌ها را در خودم مي‌بينيم... كاش براي شما هم پيش بيايد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:24  توسط اميد توشه | 
جایزه آزادی بیان سال 2011 یونسکو به احمد زیدآبادی مبارک باشد. مبارک روزنامه نگاران ایرانی در همه جای دنیا باشد؛ چه آنهایی که بیکار و خانه نشینند، چه آنهایی که غم غربت و زندگی در کمپ های ترکیه و فلان کشور را به جان خریدند و بیشتر از همه مبارک آنهایی باشد که در زندان تمرین لید و تیتر خبر روز آزادی شان را می کنند. بیشتر از همه مبارک احمدخان زیدآبادی باشد که هیچکس جز خوبی از او چیزی به یاد ندارد.


من که شرایطم خوب است در برابر آن روزنامه نگاران بیکاری که باید پول شیرخشک و پوشک بچه ای را بدهند که از بدبختی، پدرومادرش ازدواج مطبوعاتی کردند و هر دو نفر حالا در نبود جایی برای روزنامه نگارانی که سابقه کار در فلان طیف از روزنامه ها را داشتند، باید شرمنده هم و فزندشان باشند. دو نفر بیکارند. اما دختر کوچولوشون بی خبر از اوضاع مطبوعات ایران با گریه شیر و خدمات درخواست می کند.

من شرایطم در مقابل خیلی های دیگر خوب است. اما دلگیرم از اون بچه هایی که هنوز یک سال هم نشده از ایران رفتن و یادشان رفته همکاران شان با چه مشقتی دارند در ایران کار می کنند. حرف از آرمان و اعتقاد زدن خیلی آسان است، وقتی همه جوره عرصه بر شما تنگ نشده باشد. من هیچ ایرادی از رفقایی که این چند ساله دوره مستر احمدی نژاد رفتن در فلان روابط عمومی و کارمند شدند، نمی گیرم. حق هم ندارم، هر کس می تواند برای زندگی خودش تصمیم بگیرد. اما اگر یک نفر مثل من حاضر نباشد بعد از سالها دستش را بالا ببرد و بگوید؛ تسلیم، نتیجه اش این می شود که در بهترین حالت نگاه سرزنش بار خانواده و اطرافیانت را تحمل کنی. 

حق هم دارند، وقتی می بینند شرایطت به کجا رسیده. اینکه بعد از چند ماه کار در فلان روزنامه و مجله باز هم بیکاری و خانه نشینی نتیجه 10 سال کار مداوم روزنامه نگاری است، حق دارند هر جور دل شان می خواهد تفسیر کنند. حق دارند از روی دلسوزی و شاید پاشیدن نمک بر زخمت پیشنهاد کار در فلان آژانس یا مسافرکشی را به تو بدهند.


کجاست، کسی که بداند بر مسعود باستانی در زندان چه می گذرد و همسر روزنامه نگارش آن بیرون چه وضعیتی دارد؟ حالا در این شرایط دوستان ناگهان فیل شان یاد هندوستان می کند و ایراد می گیرند که چرا با فلان نشریه منتسب به فلان جریان همکاری کردید؛ شما راه بهتری از خانه نشینی سراغ دارید؟

چقدر حرف تلخ و غر زدم. اما بهانه ام برای نوشتن این چند کلمه جایزه ای بود که یونسکو به «احمد زیدآبادی» داد. شاید خنده دار و شاید هم نتیجه دل نازکی باشد، واقعن از ته دل خوشحال شدم. اینکه ما فراموش نمی شویم و در جهان امروز فرق احمد زیدآبادی را با بقیه کسانی که در ماجراهای بعد از انتخابات دستگیر شده اند را می دانند. می فهمند، شرافت و عزت نفس چقدر می ارزد.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:12  توسط اميد توشه | 

ما مردم ایران در مورد وطن پرستان واقعی و جنگجویانی که ایران را ایران کردند، خیلی کم می دانیم. یکی از کسانی که باعث شد امروز ما به جای ترکی استامبولی یا افغانی و روسی، هنوز فارسی حرف بزنیم، نادرشاه بود.

زمانی که او به قدرت رسید، افغان ها پایتخت صفویان را اشغال کرده بودند و اصفهان را به شهری محنت زده تبدیل کردند. عثمانی ها تمامی استان های شمال غربی فعلی ایران تا کرمانشاه و شمال خوزستان را در تصرف داشتند و روس ها در گیلان و قفقاز که آن زمان متعلق به ایران بود، اردو زده بودند. اما نادرقلی افشار، پسر چوپانی در ناحیه کوهستانی شمال خراسان ایران را از خطر تجزیه دایم نجات داد و با سرکوب شورش های مختلف در چند نوبت عثمانی را شکست داد و آنها به مرزهای پیش از شاه سلطان حسین صفوی عقب راند. ایران را تا دل شبه قاره هند گسترش داد و سپاه یک میلیون نفری هندی ها را نبوغش شکست داد و خبر فتوحاتش به روزنامه های آن روزگار بریتانیا و فرانسه رسید.

این نادرشاه بود که برای اولین بار ارتش مدرن با سربازان همیشگی و استفاده از سلاح های گرم را در ایران پایه گذاشت. میراثی که خاندان بی کفایت قاجار آن را به فنا دادند. نادرشاه مردی است، که تبعیض نژادی و مذهبی صفویان را از بین برد و در سپاهش همه ی اقوام امروزی ایران بی توجه به مذهب و قومیت شان جای دلیری و دفاع از فلات ایران را یافتند.

کاش یک بار هم که شده به تاریخ و مردان مشهورمان نگاه صحیح بیندازیم. اگر غربی ها یا حتی اعراب شخصیتی مانند نادر داشتند تاکنون دهها فیلم و صدها کتاب در موردش نوشته بودند، اما آخرین سند و کتاب که در مورد نادر نوشته شده کتاب شمشیر ایران، نوشته مایکل اکس ورسی است که توسط حسن اسدی و نشر «کتاب آمه» به فارسی ترجمه شده است. کتابی که دریچه تازه ای به دوران پر تنش قرن هجدهم ایران باز می کند.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 0:35  توسط اميد توشه | 

خواستم پيدايت كنم، اما هيچ آدرسي نيست، شايد باشد اما اشتباه است. نيستي و اشتباهي كار را سخت تر مي كند.... سخت است در هزارتوي اين تكنولوژي بي شاخ و دم حروفي كه نشاني نام دارند، به خط ميخي باشد.

ياد آن شعر كودكي مي افتم، گشتم نبود، گربه خورده بود، اگه گربه رو ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 15:47  توسط اميد توشه | 

چند نكته كه بد جوري ذهنم رو به خودش مشغول كرده بود؛ نکاتی که شاید در نظر اول به هم ربطي نداشته باشند، اما هر كاري كردم ديدم تا نوشته نشن، ولم نمي كنن.

 

  1. قبل از اولين بازي تيم ملي در جام ملت‌هاي آسيا با عراق، تو سايت هاي خبري ورزشي و كامنت‌هايي كه بازديد كننده ها گذاشته بودند بحث‌هاي مشابهي در گرفته بود در مورد اينكه آذري‌ها و عرب‌هاي خوزستان تيم ملي ايران را تيم فارس‌ها دانسته بودند و آرزوشان باخت ايران به عراق بود. مثلا يكي از هموطناي آذري من از تبريز نوشته بود: «به اميد برد عراق و جاسم كرار بر تيم ملي فارس ها، دوست دارم امشب عراق آنجايتان را بسوزاند... زنده باد آذربايجان بزرگ...ياشاسين عراق». وقتي اين كامنت رو خوندم، دلم يك جوري شد. براتون ميگم چه جوري.
  2. نتونستم طاقت بيارم و من هم براش كامنت گذاشتم. الان كه تيم ايران منتظر بازي در مرحله حذفي هست يادم نمياد چند ساعت مونده به بازي با عراق دقيقا چه عبارت‌هايي به كار بردم، اما مضمونش اين بود: «نه تيم تراكتورسازي، اتلتيك بيلبائو و بارسلونه و نه آذربايجان ايالت‌هاي باسك و كاتالان. ضمنا باكو و حكومت الهام علي‌اف چي دارند كه خداي نكرده آذري زبان‌هاي ما دم از آذربايجان بزرگ مي‌زنند. پس تو رو خدا با اين حرف‌ها هوادارهاي واقعي تراختور رو خراب نكنيد.»
  3. واقعا هم اونجاي آدم كه نه؛ اما دلش مي‌سوزه وقتي مي‌شنوه و مي‌خونه كه ترك‌هاي ما به خاطر يك بازيكن عراقي مثل جاسم كرار (هر قدر دوست‌داشتني و هر قدر فوق ستاره) آرزوي برد عراق رو بكنن. براي اون دوستم نوشتم: «اگر اون جوون‌‌هايي كه تو زمان جنگ از تبريز، اردبيل، زنجان و اروميه رفتند جبهه و به خاطر جلوگيري از اتفاقي كه روزهاي اول جنگ تو خرمشهر و شهرهاي مرزي ديگه افتاد، خودشون رو گوشت جلوي توپ كردند و جنازه‌هاشون تيكه و پاره شد، زنده بودند و مي‌ديدند بچه‌هاي فاميل و محله و شهرشون داد مي زنند ياشاسين عراق، چي مي‌گفتند... واقعا مي‌تونستيم تو چشماشون نگاه كنيم و بازم هم بگيم زنده‌باد عراق؟»
  4. پارسال كه يك كم اوضاع تهران به هم ريخت، من همش خدا خدا مي‌كردم اتفاقي نيفته كه خداي نكرده استان‌هاي مرزي ما هم شلوغ بشه. از خوزستان، كردستان، آذربايجان بگيريد تا اين طرف كشور يعني تركمن صحرا و بلوچستان همگي هم مرز با كشورهايي هستند كه قوميتي مشترك با اونها وجود داره اما زير يك پرچم ديگه و كشور ديگه. مثل كردستان عراق، آذربايجان علي‌اف، تركيه، تركمنستان و بلوچستان پاكستان. همه اينها در طول سال‌هاي بعد از انقلاب بدشون نيومده احساسات قومي رو تو اين مناطق مرزي تحريك كنند و حرف از آذربايجان بزرگ و كردستان بزرگ و .... نزنند. نكته ديگه اينه كه برخلاف حكومت مركزي شيعه دوازده امامي كه در قانون اساسي به صورت گل‌درشتي مذهب رسمي اعلام شده، اين در مناطق مرزي ما بيشترين تراكم ايراني‌هاي اهل سنت زندگي مي‌كنن و از قضا همه اونهايي كه چشم طمع به خاك ايران دوختند هم از اين حربه يعني فاكتور مذهب سواستفاده مي‌كنند. حتي اگر در خفا هيچ اعتقادي به دين نداشته باشند.
  5.  در اين بين حكومت مركزي هم اشتباهات بزرگي رو مرتكب شده كه به اين امواج احمقانه دامن زده. اينكه بعد از اين همه سال در استان‌هاي سني نشين يك فرماندار، شهردار و استاندار سني نداشتيم و اگر داشتيم اهالي منطقه قبولش نداشتند يعني هيچ كوششي نكرديم به اونها بگيم كه باباجان، فارغ از مذهب و قوميت‌تون شماها شهروند درجه يك ايراني هستيد و بايد بباليد به ايراني بودن‌تون. در اين فضاست كه ترك و كردهاي ما فارس بودن و رو با ايراني بودن يكي مي‌دونند. با اينكه ايران مال همه اقوام ايرانيه و فارس ها هم فقط يكي از اقوام پرتعداد ایرانی هستند.
  6. زماني با يكي از همكاران كرد كه اهل سنندج بود، يك بحث طولاني داشتم. اونهم به اشتباه مي‌گفت ما ايراني‌ نيستم و كرد هستيم. هر قدر تلاش كردم بهش بفهمونم كه عزيز من كرد بودن به اين معني نيست كه شما ايراني نيستيد و فارس بودن به معني قبضه كردن ايرانيت كسي نيست، آخر سر هم حرف من رو نفهميد و موقع خداحافظي گفت: «با اينكه همه فكر مي‌كنن ما كردها جدايي طلب هستيم، اما به خدا وقتي تو كرد به دنيا مي‌آيي و تو شهر و خونه و فاميل جوري بزرگ ميشي كه معني شهروند درجه دو رو به با همه وجودت احساس مي‌كني. ضمنا اگر يكي از ما مثل من زماني در جامعه فارس‌ها (مثل زندگي و كار در تهران و فارسي حرف زدن) حل بشه بهت انگ خيانت مي‌زنن. اونوقت تو چه جوري مي‌خواي به من حالي كني من بگم كرد نيستم و ايراني‌ام». وقتي در قانون اساسي ما با صراحت اعلام شده كه در استان‌هايي كه زباني جز فارسي صحبت مي‌كنن مي توانند در مدارس ابتدايي آن زبان ها را آموزش بدهند. اما فقط روي كاغذ چنين چيزي هست و بچه‌هاي و معلم‌هاي كرد و ترك حق ندارند كه تو مدرسه به لهجه‌اي جز فارسي حرف بزنند؛ ما ياد مي‌ديم كه زوريه و تو هم بايد قبول كني. معلومه كه اون بچه وقتي جوون بشه فكر مي‌كنه در حقش ظلم شده كه مجبورش كردند زبان عربي و انگليسي رو ياد بگيره، اما حق نداشته تو مدرسه لالايي و شعرهاي مادر و زبان مادري‌اش رو بخونه، خودش رو ايراني ندونه.
  7. چند روز بعد از ماجراي بمب گزاري در چابهار داشتم تو سايت ها مي جرخیدم كه عكس دو نفر انتحاري كه چند ماه پيش از اون خودشون رو در مسجد زاهدان تركونده بودند، رو ديدم. به چهره‌شون كه دقت مي‌كردي باورت ‌نمي‌شد كه چه جوري ممكنه روش وحشيانه و پر از حماقت القاعده و طالبان تو مخ اين جوونا رفته باشه كه جونشون رو بيان وسط يك مشت مردم بي‌گناه ديگه بگيرن.
  8. همون شبي كه حادثه چابهار اتفاق افتاد، يكي از بچه‌هاي اونجا به يكي از آشناها زنگ زده بود و داشت تعريف مي كرد بعد از اينكه نفر اول خودش رو منفجر كرد، مامورها به نفر دوم ايست داده بودند كه دستت رو از روي ضامن بردار و طرف با لبخند ضامن كمربند انفجاري رو كشيده و چند نفر ديگه شهید شده بودند. اما نفر سوم رو امان نداده بودند و پيش از اينكه بتونه خودش و چند نفر ديگه رو بكشه، زده بودنش. اين آشنا ما از بالاي سر اون نفر سوم زنگ زده بود تهران و خبر انفجار تو چابهار رو به رفيق ما داده بود. نكته جالبي كه تعريف مي‌كرد اين بود كه اهل سنت چابهار هر سال تو روزهاي عاشورا و تاسوعا مي‌اومدن كناري مي‌ايستادن و عزاداري ما شيعه ها رو نگاه مي‌كردن، اما امثال كه 3تا انتحاري اومده بودن تو عزاداري، حتي يك سني هم به مراسم نيومده بود، مثل اينكه مي دونستن. قبل از انفجارها مردم با هم پچ پچ مي‌كردن چرا امسال اهل سنت نيومدن.
  9. من ميگم چرا نيومدن. وقتي امثال مولوي عبدالحميد، امام جماعت اهل سنت زاهدان به خاطر يك جمله در باب برخورد تساهل آميز با مخالفان حكومت در ماجراي بعد از انتخابات 88 مورد غضب  قرار مي‌گيره و در چند نوبت پسر و دامادش دستگير ميشن، تندروهاي طالباني مياندار ميشن. طبيعيه كه وقتي مولوي عبدالحميد رو كه التزامش به اين خاك رو سال‌ها پيش ثابت كرده تحمل نمي‌كنیم، امثال چند نفر بازمانده ريگي افكار عمومي سني‌هاي بلوچستان رو تحت تاثير قرار ميدن. موضوعي به اين سادگي رو هنوز ما نفهميديم كه برخورد با دار و دسته چند نفره ريگي، با كنترل كامل منطقه توسط نیروهای امنیتی و اعدام هاي (به حق)، اما پشت سر هم اعضاي منتسب به گروه ريگي درست نميشه. باید به جای برخورد چكشي، با کار فرهنگی دست و نیت امثال ریگی رو کنیم و با محرومیت زدایی، خدمات بهداشتی و ایجاد شغل، فقر فرهنگی موجود در بعضی از مناطق مرزی جنوب شرق کشور رو از بین ببریم. در اين شرايطه كه سني‌های شهر چابهار خبردار هستند كه قراره تو مراسم عزاداري بمب بتركه، عوامل اطلاعاتي ما در مقابل عمل انجام گرفته قرار مي‌گيرن. و به كسي كه مي‌خواد خودش رو بتركونه ايست ميديم و ميگيم تسليم شو، وگرنه شليك مي‌كنيم. به نظر من مشخص كه ما تازه به جاي از بين بردن اقتدار و حرمت مولوي عبدالحميد، بايد اون رو روي سرمون بذاريم و حلوا حلوا كنيم تا امثال ريگي و دار و دسته كوچيكش، بیخودی بزرگ نشن.
  10. پدر من بلوچ، و مادرم كرد است؛ اما من ايراني‌ام و بهش افتخار مي‌كنم.

 

اين تصوير همون دو نفري هست كه در حادثه زاهدان با كمربند انفجاري خودشون رو توي مردم بي گناه منفجر كردن. راستي ما چيكار كرديم كه تفكر احمقانه و وحشيانه طالباني و بي لادني در بين مردم آرام و شريف بلوچ حتي دو نفر هم طرفدار پيدا كند. چه كسي به اين سوال پاسخ مي‌دهد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 21:19  توسط اميد توشه | 

روزنامه نگاران در وسوسه ماندن یا رفتن

حکایت نسل جدید روزنامه نگاران که حالا یکی دو سالی است اولین دهه حضور خود در این صنف را پشت سر گذاشته اند، حکایت عاشقانی است که نمی توانند با همه جفایی که معشوق بر آنها روا می دارد، محبوب شان را ترک کنند. حتی پس از هجرانی کوتاه، دل شان برای همه آن خون دل خوردن ها تنگ می شود. حال بی انصافی است اگر فکر کنیم، هر روزنامه نگاری در پس ذهنش آرزوی عزت و احترام و امنیت شغلی ندارد. آن هم نه به مانند روزنامه نگاران کشورهای پیشرفته؛ که همان سطح روزنامه نگاران کشورهای منطقه مانند ترکیه و یا اعراب خلیج فارس، شبیه رویایی دست نیافتنی می نماید. آرزویی که یکی از زمینه های رسیدن به آن، داشتن تشکل و اتحادیه صنفی قوی است.

مدتهاست گفته می شود، برخلاف پزشکان و وکلا که از اتحادیه های صنفی تاثیرگذاری بهره مند هستند، نبود یک اتحادیه صنفی و سندیکای قوی مطبوعاتی، به شدت بدنه جریان روزنامه نگاری ایران و افراد شاغل در مطبوعات را ضربه پذیر کرده است. که اگر چنین تشکلی وجود داشت، در این سال ها حقوق صدها روزنامه نگار بیکار و یا رانده شده از وطن، استیفا می شد.

امروز شرایط نسبت به یک دهه پیش که من و بسیاری از جوانان با ذوق فراوان جذب تحریریه های می شدند، چنان تفاوت کرده است که حتی دانشجویان کم شمار رشته ارتباطات هم پیشاپیش از سرنوشت محتوم خود، در گذران زندگی از این راه آگاهند و اگر شیدای این حرفه باشند، می دانند که پا «در میدان مین» خواهند گذاشت.

در میان اتحادیه های صنفی روزنامه نگاران، که در طول حیات یک قرنه رکن چهارم دموکراسی در ایران پا به حیات گذاشتند، به دلایل مختلف «انجمن صنفی روزنامه نگاران» که همزمان با بهار مطبوعات در دوره اصلاحات اوج گرفت، معتبرترین آن از سوی شاغلان در جراید و سایت های خبری محسوب می شود. عضویت حدود 4 هزار نفر روزنامه نگار تا پیش از پلمب و غیر قانونی اعلام کردن آن در سال گذشته توسط وزارت کار، می تواند گواهی بر این مدعا باشد. هر چند استقبال بسیار کم اهالی مطبوعات در جلسات این انجمن و به حد نصاب نرسیدن پی در پی انتخاباتی که توسط انجمن صنفی روزنامه نگاران برگزار می شد، ناامیدی شاغلان در مطبوعات به داشتن حامی قوی در این تشکیلات را هم به ذهن متبادر می کرد. اما این انجمن که در طول حیات خود مدام با اتهام حمایت از جناحی خاص روبرو بود، به درستی از سوی IFJ  (فدراسیون بین المللی خبرنگاران) تنها و معتبرترین اتحادیه صنفی خبرنگاران ایرانی محسوب می شود.

حکایت کوزه گری که از کوزه شکسته آب می خورد، حکایت روزنامه نگاران ایرانی است. گروهی که برای همه نسخه می پیچند و از حقوق مردمان دفاع می کنند بی آنکه کسی از حقوق خودشان دفاع کند

اما این خوش خیالی بیش نیست که فکر کنیم، مشکلات شاغلان در بخش مطبوعات و سایت های خبری، فقط به صرف دارا بودن اتحادیه ای صنفی قوی حل خواهد شد. تا زمانی که مدیران مسئول و حتی سردبیران به صرف داشتن کارنامه یا رابطه ای سیاسی و بدون طی کردن آنچه در رسانه های معتبر جهانی برای چنین مسئولیت هایی لازم است سررشته امور رسانه های خبری را بر عهده دارند، اوضاع به همین منوال خواهد بود. تا زمانی که رسانه های ما نقشی مشابه احزاب را بازی کنند، عدم امنیت شغلی، مدیریت های سلیقه ای و وضعیت نابسامان معیشت روزنامه نگاران باقی خواهد ماند.

شاید روز خبرنگار زمان خوبی باشد، برای بحث درباره این نکته که آیا همه این مشکلات و مسائل دیگری که از خرداد سال گذشته مانند طوفانی جامعه رسانه ای ما را در نوردیده است، دلیل مناسبی برای کوچ روزنامه نگاران به خارج از کشور است یا خیر؟ هر چند برای بررسی همه جانبه این موضوع مجال بیشتری می طلبد، اما برای آن دسته از روزنامه نگارانی که دوریشان از فضای تحریریه را مانند آن می دانند که ماهی را از آب بیرون انداخته باشند؛ همین فضای نصفه و نیمه برای ادامه کار هم موهبتی بزرگ به حساب می آید. شاید بسیاری دیگر از همکاران با این نظر موافق نباشند و به دلایل خاصی که همگان از آن اطلاع داریم، رفتن را بر ماندن ترجیح داده اند، ادعای ماندن در هر شرایطی متهم به سانتی مانتالیسم و تصمیمی احساسی تلقی شود. اما شرایطی که در چند ماه گذشته بر بسیاری از روزنامه نگاران جلای وطن کرده رفته است، می تواند به خوبی اثبات کند کدام گروه احساسی تصمیم گرفته است.

 اما اطمینان دارم اکثریت روزنامه نگاران بر این نکته توافق دارند در نبود بزرگان مطبوعات و تاخت و تاز کوتوله ها در این عرصه، چه انجمنی باشد یا نباشد، مدیران مسئول لیاقت نشستن بر صندلی هایشان را داشته یا نداشته باشند، دوری از بوی کاغذ کاهی تحریر، اختلاف دوستانه همیشگی بچه های فنی و تحریریه و استرس و اضطراب برای تیتر یک و رساندن سر وقت روزنامه به نوبت چاپ در چاپخانه برای خیلی ها امکان پذیر نیست. به همان ها است که باید گفت؛ روز 17 مرداد را به شما اختصاص داده اند، مبارک تان باشد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 20:8  توسط اميد توشه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب آنها.

در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنويم.

شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد.....

دست نوشته های امید توشه روزنامه نگار بی مخاطب

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
دی 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
دی 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشيو
برچسب‌ها
هوگو (1)
مارتین اسکورسیزی (1)
زندگي زيباست (1)
تکنولوژی جدید (1)
لذت سینما (1)
اندی سرکیس (1)
روبرتو بنيني (1)