تبليغاتX
يادداشت هاي بي مخاطب
...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم...

پیداکردمت. دوستت داشتن، همه آن چیزی است که باید می بود. در فیلم روسری آبی عزت انتظامی در صحنه ای به فاطمه معتمد آریا می گوید: «کاش هیچوقت نمی اومدی...حالا که اومدی، چرا زودتر نیومدی».

نمی دانم از چه زمانی دیگر ندیدم آدم هایی که عاشق بشوند بی آنکه ادای عاشقی را درآورند. احتمالا نسل عشق های آبی تمام شده است. حالا زمان ولنتاین و عروسک و قلب های قرمز است.

حالم به هم می خورد از این عاشق های الکی از آنهایی که تا هر تازه واردی را می بینند، دل شان یک جوری می شود. حالم به هم می خورد

نمی دانم، دیدن آدم های غیر عادی که مانند دیدن قلب در ته فنجان قهوه خوش شانسی می خواهد، چگونه و از کجا  پیدایشان می شود.

حالم به هم می خورد از این عاشق های الکی از آنهایی که تا هر تازه واردی را می بینند، دل شان یک جوری می شود. حالم به هم می خورد از هر کسی که می خواهد با به تن کردن هر قبایی ژنده، ژنده پوش شود.

حالم به هم می خورد

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:4  توسط اميد توشه | 

مردمم را هنوز مي بينم. همان هايي كه دو ماه پيش مثل امروز از هفت تير پياده در بلوار كشاورز راه رفتند و براي هيچكس هيچ شعاري درست نكردند.

يادم است آن روز وقتي جمعيت به آخر مسير در بلوار كشاورز و تقاطع اميرآباد مي رسيد، بچه هاي ستاد ميرحسين كه با كاور و ته ريش هايشان معلوم بودند به بقيه توصيه مي كردند، نمادهاي سبزشان را باز كنند و متفرق شوند.

يك خانم ميانسال كه در دستش پلاكاردي دست نويس بود، ناراحت به يكي از همين بچه هاي انتظامات گفت: «چرا بايد متفرق شيم؟ الان بهترين وقت براي حركت به سمت كوي دانشگاه است. آنها تحصن كردند و ما برويم پيش شان.» همين چند جمله كافي بود تا دو دسته موافق و مخالف به سرعت صف ببندند.

موافقان يكي ۲ ساعتي كه تا تاريكي هوا مانده را بهانه كرده و مي گفتند، فرصت مي شود تا كوي راهپيمايي آرامي كرد. حتي تا نقطه اي كه ندا آقا سلطان در آنجا شهيد شد. اما بچه هايي كه مخالف بودند به اتفاقات 3 روز قبل آن يعني كشته شدن 7 نفر در راهپيمايي 25 خرداد در ميدان آزادي استناد مي كردند و از مردمي كه لحظه به لحظه تعدادشان زياد مي شد درخواست مي كردند پيش از تاريكي هوا و حمله موتوري هاي لباس شخصي، از هم جدا شوند.

ناگهان پسر جواني كه معلوم بود تمام خرداد براي سبزها فرياد كشيده است. از همان هايي كه كلاغ پر بازي مي كردند و احمدي باي باي مي خواندند، جلو آمد و گفت: «چرا بايد بترسيم؟ اونها از ما مي ترسن.» و صدايش را سرگلو  وانداخت و رگ هاي گردنش بيرون آمد و با مشت گره كرده، فرياد كشيد «مي كشم مي كشم، آنكه برادرم كشت... مرگ بر..»

يكي از بچه هاي انتظامات دوان دوان خودش را به مقابل بريدگي 16 آذر و بلوار كشاورز رساند و گفت:‌«شعار نده... آقا شعار نده. چرا براي مردم هزينه درست مي كني. ما با هيچكس مشكلي نداريم و راي مان را مي خواهيم» حرف هاي او ديگر به گوش نمي رسيد و همه با هم شروع به تاييد يا مخالفت كردند. ناگهان جمعيت چند قدمي به عقب برگشت.

 ميداني از جمعيت باز شد كه وسط آن يكي از همين بچه هاي ستاد با يكي ديگر كه شعار مي داد گلاويز شده بود و چند نفري هم مثلا جدا مي كردند كه ظرف چند ثانيه  پيراهن يكي از آنها پاره شد. حالا ديگر كسي از شعار نمي گفت. آنهايي كه براي تماشا آمده بودن، زير زيركي مي خنديدند. بالاخره همه به اين نتيجه رسيدند كه راهپيمايي سكوت شعار ندارد..

حالا دو ماه از آن روز گذشته است و جمعيتي كه فقط راي خودش را مي خواست و اگر در ميان شان كوچكترين حرفي مي زد دهها كله به صورتش بر مي گشت كه يعني هيس... اما نمي دانم كه چه شد و با اين مردم نجيب سرزمين اهورايي چه كردند كه نه تنها در كوچكترين جمعي شعار داده مي شود، بلكه شكل شعارها به سمتي مي رود كه هيچ راه بازگشتي را باقي نمي گذارد.

راستي چه كسي صداي اين مردم را از شعر خواندن به شعار دادن تغيير داد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:55  توسط اميد توشه | 

هنوز روزهاي گرم و چسبناك تمام نشده است. اما براي آنهايي كه اين تابستان برايشان با ديگران تفاوت مي كند، روزهاي گرم هيچ فرقي با زير كولر ندارند. چند روز بعد از اين روزها مي آيم و با خودم مي برم هر آنچه كه يك روز سرد در دلت جا گذاشتم.

چقدر سردم است از اين سرماي وحشتناك وجودم كه مي ترساند مرا از همه نقاب به چهره هايي كه روي صورت شان لبخندهاي آبكي، نقاشي شده. دلم براي اين سرما مي سوزد كه همه آن را با گرماي هوا اشتباه مي گيرند و در زمستان، گرما مي خواهند و در تموز، سرما.

دلم براي خودم بيشتر از همه مي سوزد. آن روزي كه به ديواري - با آجرهاي لهستاني كه پيچ امين‌الدوله‌اش مست مي‌كرد مرا- سلام گفتم و تكان نخورد تا وقتي فيلتر را روي تنش خاموش كردم نيمه نيمه آجر گريه كرد، عهد بستم ديگر پايم را روي هيچ اندوه بشري نگذارم و دلم نسوزد براي هيچ گربه گرسنه‌اي.

در تهران امروز سلام مي كنم هر صبح به مردي از جنس خودم كه هيچ صورتكي روي صورتش ندارد و خنده اش واقعي است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:20  توسط اميد توشه | 

روزهاي قبل از برخورد با تظاهرات همه كساني كه در 22خرداد به نامزدهاي در چارچوب نظام راي داده بودند به دنبال راي خود مي‌ آمدند، اما به زودي تركيب مردم تغيير كرد و عده اي كه سال ها آنها را فراموش كرده بوديم، بار ديگر در نقش چماقدار و خشن حاضر شدند. از هر 100 نفر هم يك نفر پيدا مي شود كه بخواهد از نمدي براي خود كلاهي ببافد و انگيزه هايي متفاوت با جمع داغشته باشد. اما آنچه در شنبه سياه تهران رخ داد و نماد آن ندا، با چشم هاي خيره به دوربين عمق روح ما را  مي كاود، پرچم به حق كساني شد كه در آرامش چيزي حقوق قانوني خود نمي خواستند.

راهپيمايي وتظاهرات آرام ميليون‌ها تهراني در هفته اول پس از انتخابات براستي نشان دهنده فهم و دموكراسي مردم ايران بود. آنقدر همه با احترام و شور به وظيفه خود عمل مي‌كردند كه افراد اقليت اگر خواسته سر دادن شعار داشتند، با مخالفت آنها مواجه مي‌شدند.

اما «شنبه سياه» كه براي بسياري روزي تلخ و فراموش نشدني بود. بعد از تمام شدن كارم در روزنامه قصد كردم سمت چهاراه وليعصر بروم و از آنجا سمت خانه. اما همين كه از روزنامه خارج و به تقاطع طالقاني و وليعصر رسيدم، چكمه‌پوشان مسلح با آن لباس وسايل ترسناك‌شان، سد راه من و چند خانم مسن شدند. البته خانم‌ها به خيال خودشون اومده بودند تا در راهپيمايي شركت كنند كه هفته پيش از آن به صورت مرتب هر روز برگزار شده بود.

ندا، با چشم هاي خيره به دوربين عمق روح ما را  مي كاود، پرچم به حق كساني شد كه در آرامش چيزي حقوق قانوني خود نمي خواستند.

ناگهان سيل جمعيت از پايين خيابان وليعصر به تقاطع رسيد و عده‌اي با موتور در پياده و سواره رو همه عابران را وادار به دويدن كرده بودند. كناري رفتم، اما دختر خانمي در حالي كه به سختي مي‌لنگيد و پايش را با كمك دستش تكان مي‌داد سراغ من و آمد گفت: «آقا مي‌زنن... چرا وايستاديد الان مي‌رسند». در واقع ايستاده بود تا كمي استراحت كند. لب‌هايش خشك و تر‌ك برداشته بود و رنگش پريده.

سراغ صف لباس پلنگي‌ها رفتم. به اعتبار كارت خبرنگاري و اينكه قرار است به خانه‌ام بروم با خيال راحت جلو رفتم و با اعتماد به نفس گفتم: «منزل من نزديك ميدان توحيد است، از كجا بايد بروم» نگاهي در چشمان قهوه‌اي روشن مامور كردم، چيزي جز استيصال از رفتارش مشخص نبود. نمي دانست آدرس كجاست و به واقعيت تلخ فراخواني اين افراد از شهرستان هاي دور و نزديك ايمان آوردم.

 به كنار دستي‌اش با لهجه غريبي گفت: «توحيد كجاست» و من كلمه «آزادي» را شنيدم اما نفر سومي از پشت آن دو بيرون آمد و با باتومش بي آنكه بپرسد چرا آنجا ايستاده‌ام ضربه محكمي به ساق پا و زانوي من وارد كرد. گيج مي‌زدم كه يكي از همان خانم‌هاي مسني كه چند دقيقه قبل ديده بودم يقه مرا از پشت كشيد و نگذاشت ضربه ‌هاي بعدي را بخورم. اولين واكنش من پس از آن بهت صداي فحش و بد وبيراهي بود كه اين دسته از زنان نثار اين مدافعان از مسير هر روزه من كردند.

كمي گوشه خيابان نشستم و درد پاي خود فراموش كردم. حالا نگران خانواده‌ و اطرافيانم بودم. همه آنها بايد اين مسير ممنوعه راطي مي‌كردن و به چه شكلي. يادم افتاد كه اتوبوس ها به سمت جنوب و چهاراه وليعصر حركت مي‌كنند. كاش خودم را آنجا نرسانده بودم. سوختن خشك و تر به معناي واقعي بود.

 

سراغ صف لباس پلنگي‌ها رفتم. به اعتبار كارت خبرنگاري و اينكه قرار است به خانه‌ام بروم با خيال راحت جلو رفتم و با اعتماد به نفس گفتم: «منزل من نزديك ميدان توحيد است، از كجا بايد بروم» نگاهي در چشمان قهوه‌اي روشن مامور كردم، چيزي جز استيصال از رفتارش مشخص نبود. نمي دانست آدرس كجاست و به واقعيت تلخ فراخواني اين افراد از شهرستان هاي دور و نزديك ايمان آوردم

3 ساعت بعد در خيابان منتهي به ميدان توحيد بودم و اين نقطه نيز، مانند ديگر ميادين و خيابان‌هاي منتهي به آزادي نيز همين وضعيت را داشت. مانند بلوار كشاورز، خيابان وصال، بهبودي، جيحون، آذربايجان و نقاط ديگر. لحظه اي كه سوار بر موتور يك كارمند بازنشسته كه قبول كرده در ازاي چند اسكناس مرا به محله‌ام برساند از اين مناطق عبور مي‌كردم شاهد جنگي بودم كه در يك سوي آن مردم خواستار راهپيمايي آرام بودند و در سوي ديگر مخالفان اين حركت. ياد اين گفته يكي از دوستانم افتادم كه مي‌گفت: «همه ما مي‌توانستيم جاي ندا آقا سلطان باشيم كه او هم فقط در كنار خيابان ايستاده بود».

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 17:21  توسط اميد توشه | 

چند وقتي بود در وبلاگم چيزي نمي نوشتم نه از آن جهت كه حرفي نداشتم، شايد حرف‌هاي گفتني‌ام زياد بود و در خودم ريخته بودم. يكبار وقتي به عربستان باختيم و عيدمان تلخ شد مي‌خواستم بگويم «فوتبال افيون توده‌هاست و ما چه بدبختيم». چندي بعد به آنهايي كه از عشق و عاشقي مي‌گفتند، آمدم بگويم «مي‌بينم مردان متاهل و زنان بيچاره‌اي را كه به هزار دليل مسخره، خود را تبرئه مي‌كنند از بوي بد خيانت» اما ديدم راهش جار زدن نيست.

اگر روزي ما به ساختن 2 خرداد و 18 تير مي‌نازيديم، آنها هم براي خودشان 2 برابر ما، يعني 22خرداد را ساختند. در عجبم كه چرا امروز دلم شور نمي‌زند. الان ساعت 7 غروب زمان راي‌گيري انتخابات است، اما نمي‌ترسم از اينكه احمدي‌نژاد پيروز اين كارزار شود كه برنده نهايي اين نسل است

وقتي يك ماه پيش به دوستي گفتم براي اولين بار نمي‌خواهم در انتخابات شركت كنم، دنبال منطق او مي‌گشتم كه مرا ترغيب كند اشتباه فكر مي‌كنم و اميدي نداشتم اين نسل چهارمي‌ها كه به نظرم هيچ چيز برايشان مهم نمي‌نمايد و هيچ آتشي قدرت ندارد بي‌قيدي‌شان را به آتش درآورد و تا آنها به پا نخيزند، بايد همين وضعيت را تحمل كنيم. اما در اين 10 روز ديدم كه چگونه توانستند از يك موضوع سياسي براي خودشان كرگدني به راه بيندازند كه نه تنها از روي من و خيلي به اصطلاح تئوري‌باف ها رد شوند كه براي رزومه شخصيت اجتماعي‌شان، موردي فوق‌العاده ضميمه كردند.

اگر روزي ما به ساختن 2 خرداد و 18 تير مي‌نازيديم، آنها هم براي خودشان 2 برابر ما، يعني 22خرداد را ساختند. در عجبم كه چرا امروز دلم شور نمي‌زند. الان ساعت 7 غروب زمان راي‌گيري انتخابات است، اما نمي‌ترسم از اينكه احمدي‌نژاد پيروز اين كارزار شود كه برنده نهايي نسلي است كه براي هميشه تاريخ اين سرزمين را به پيش از خرداد88 و پس از آن تقسيم كردند. مي‌دانم، اما وقتي اين لاقيدي مفرط‌شان به حيات اجتماعي، را تا همين چند وقت پيش بهترين و بدترين خصوصيت نسل چهارمي‌ها مي‌دانستم، اما حالا اين وقايع خرداد 88 كه بي‌حضور آنها شكل نمي‌گرفت، از آنها رفع اتهام مي‌كند.

اين نسل چهارمي‌ها كه به نظرم هيچ چيز برايشان مهم نمي‌نمايد و هيچ آتشي قدرت ندارد بي‌قيدي‌شان را به آتش درآورد و تا آنها به پا نخيزند، بايد همين وضعيت را تحمل كنيم. اما در اين 10 روز ديدم كه چگونه توانستند از يك موضوع سياسي براي خودشان كرگدني به راه بيندازند كه نه تنها از روي من و خيلي به اصطلاح تئوري‌باف ها رد شوند

ما در خرداد76 و همه دوره خاتمي(كه اين نبود رگه ترس در اعلام خواست از مسئولان را مديون اوييم)، سوختيم و خاكسترمان بر باد رفت. به زندان افتاديم، آواره غربت و در روزنامه‌هاي تعطيل نشستيم، اما اين نسل نوامده برازنده همان صفت «كرگدن» است كه وقتي پس از آرامشش عصباني شد و از روي همه‌ي قبلي‌ها رد شد و ما را هم نشان داد خواستن و فرياد زدن خواستن را. شايد ما بايد مي‌سوختيم تا كرگدن از روي ما و زمين‌سوخته‌مان برود. نمي‌دانم نتيجه اين راي‌هايي كه به صندوق ريخته شد، چيست، اما مي‌دانم هر كه هم از صندوق درآيد اين نسل فرياد زدن خواسته‌هايش را بلد شده است. مانند همان بي‌خيالي لج درآرش... پس بتاز و نايست اي نسل زيبا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 19:59  توسط اميد توشه | 

«ما اصلا گلدكوئيست را قبول نداريم. چون آنها يك شركت هرمي واقعي نبودند و در عوض پولي كه از شما گرفته مي‌شد، كالايي كم‌ارزش مي‌دادند اما در برنامه ما به اين شكل است كه شما در ازاي پولي كه مي‌دهيد فرش ايراني مي‌خريد كه درنهايت هم اشتغالزايي مي‌شود و هم سرمايه در كشور خودمان گردش مي‌كند. نه‌اينكه مانند گلدكوئيست پول به جيب ديگراني برود كه اتفاقا فعاليت‌شان غيرقانوني هم هست. چون ما كارمان قانوني است...».

نامش ساسان- ص است و دانشجوي سال آخر رشته پزشكي دانشگاه علوم پزشكي تهران است و ديگران دكتر صدايش مي‌زنند. خيلي با طمأنينه و آرامش فعاليت‌شان را بازاريابي شبكه‌اي (نت‌ورك ماركتينگ) مي‌نامد كه نه‌‌تنها قانوني است بلكه به اقتصادمان در شرايط بحران جهاني كمك مي‌كند و فعاليت شركت‌هاي هرمي ديگر مانند گلدكوئيست را باعث بدنامي بازاريابي شبكه‌اي واقعي مي‌داند و مي‌گويد: «قانون تصويب شده مجلس درخصوص مقابله با اين فعاليت‌ها ضعيف و ناكافي بوده چون ما هم زير سوال مي‌رويم».

 اما اگر كمي از دكتر بيشتر توضيح بخواهيد درمي‌يابيد دفتر اصلي شركت مكان ثابتي ندارد و بايد چند نفر زيرمجموعه داشته باشيد و... و درنهايت تفاوت چنداني با ديگر شركت‌هاي هرمي گذشته ندارد. فقط شكل و ظاهرش به شكل هوشمندانه‌اي تغيير كرده و در طراحي آن سعي شده به هرچه كه در جامعه موجب بدبيني به اين شركت‌ها شده پاسخ صحيحي بدهند و فرد را تحت تاثير قرار دهند.

شنيده‌ها از اين حكايت دارد بعد از اتفاقات چند سال گذشته و پس از به زير كشيده شدن دروازه‌هاي طلايي ثروتي كه گلدكوئيست و نمونه‌هاي مشابهش نشان مي‌دادند، بار ديگر شركت‌هاي هرمي با سيستم، عملكرد و سرشاخه‌هاي ايراني به سرعت رشد قارچ اينجا و آنجا سر به درآورده و بار ديگر خبرهاي مربوط به كلاهبرداري اين موسسات به گوش مي‌رسد.

به گفته مديران امنيتي و انتظامي شركت‌هاي هرمي غيرقانوني گسترش يافته‌اند. در هفته‌هاي پاياني سال 87 اخبار مختلفي درخصوص فعاليت دوباره شركت‌هاي هرمي مخابره شد. در آخرين روز بهمن‌ماه سال گذشته سه شركت هرمي به همراه 38 نفر از سرشاخه‌هاي اصلي‌شان دستگير شدند. حيدر محمدزاده، بازپرس شعبه اول دادسراي قاچاق و كالا آن زمان با اعلام اين خبر گفته بود: «براساس گزارش و شكايت‌هاي مردمي شركت‌هايي كه در منازل ليدرهاي اصلي تشكيل شده بود زيرنظر گرفته شد و درنهايت 38 نفر از اعضاي اوليه دستگير شدند كه در مرحله اول به آنها درخصوص جرم عضوگيري در شركت هرمي تفهيم اتهام شد».

زهرا- ت، دختر 19 ساله‌اي است كه به‌تازگي با نمونه‌اي از تغيير ظاهر شركت‌هاي هرمي ناسالم روبه‌رو شده است. او مي‌گويد: «براي خريد لوازم آرايش به مجتمع تجاري... رفته بودم. در آنجا فروشنده با چرب‌زباني بروشوري را به من داد و گفت، شما با پرداخت 50 هزار تومان حق عضويت مي‌توانيد هم بسياري از محصولات ما كه مارك مشهور فرانسوي... است را به رايگان دريافت كنيد و هم با ترغيب ديگران به عضويت در زيرمجموعه خودتان، درآمد بسيار خوبي كسب كنيد».

در بروشور اين شركت هرمي عنوان شده در صورتي كه شما فردي را به عضويت شبكه درآورده و زيرشاخه خود كنيد نيمي از حق عضويت او به شما تعلق مي‌گيرد و هر قدر هم از كالاهاي ما بفروشيد، 25 درصد از مبلغ فروش به خودتان تعلق مي‌گيرد.

هرچند اين دختر جوان با راهنمايي اطرافيان و تحقيق در مورد ماهيت شركتي كه خودش را نماينده مارك مشهور فرانسوي جا زده بود، درمي‌يابد نه مجوزي از وزارت بهداشت در كار است و نه نمايندگي از ماركي مشهور و فقط همان 50 هزار تومان اوليه را پرداخت كرده است اما با گلايه مي‌گويد: «چطور مي‌شود در قلب شهر تهران و در يك مجتمع تجاري مشهور به‌راحتي سعي كنند افرادي مثل من را به فعاليتي وادار كنند كه در قانون جرم است».

اشاره او به تصويب بند «ز» الحاقي به ماده يك قانون مجازات اخلال‌گران اقتصادي است كه دي‌ماه سال 84 و پس از وصول هزاران شكايت از شركت هرمي موسوم به گلدكوئيست تصويب شد و بسياري معتقدند بازدارنده نيست وگرنه موج دوم شركت‌هاي هرمي و خبرهاي هفتگي از شكايت‌هاي مردمي از اين تجارت به اصطلاح نوين افزايش نمي‌يافت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:13  توسط اميد توشه | 

زن ميان‌سالي توي تاكسي بي‌خجالت در حالي كه سعي مي‌كند از پشت تلفن دوستش را آرام سازد به او مي‌گويد: «چرا پيش ماري خانم نمي‌ري و فال قهوه نمي‌گيري...» روي صندلي جلوي تاكسي نشسته و با اينكه چهره‌اش ديده نمي‌شود اما حرف‌هايش روي مسافران ديگر و راننده تاثير مي‌گذارد و گوش تيز كرده‌اند تا ببينند زن‌ها در هنگامي كه مي‌خواهند يكديگر را آرام كنند، چه مي‌گويند اما ادامه حرف‌هاي زن توجه‌ها را به خود جلب مي‌كند: «باورت نمي‌شه به من موبه‌مو گفت شوهرم از صبح تا شب چي كار مي‌كنه. برات هر ماه يك‌بار فقط فال شمع مي‌گيره كه دهنت باز مي‌مونه كه چطوري اين‌ كارو مي‌كنه چون انگار همه رازهاي آدم‌رو مي‌دونه... خب، پس تو مشكلت بزرگه! آخه من نمي‌دونم از فال قهوه هم مي‌شه آدرس كسي‌رو پيدا كرد يا نه؟! كار ماري خانم نيست. بايد بري پيش اون آقا همون كه شيلا مي‌گفت، مي‌تونه جن احضار كنه. اگر برات جن بگيره مي‌‌تونه شوهرت‌رو تعقيب كنه و بفهمي كجا رفته و...».

دست‌آخر خانم مكالمه‌اش را قطع كرد و از ماشين پياده شد. اين تصاوير و اتفاقات در زندگي بسياري نه‌تنها پيش آمده بلكه عده‌اي را از نزديك درگير خود ساخته است.

اگر در سال‌هاي قبل، مادربزرگ و پدربزرگ‌ها به باز كردن «سركتاب» راضي بودند، نسل جديد به كف‌بيني و طالع‌بيني قانع نيست و دنبال خدمات جديدي همچون انجام كارها توسط جن يا برنامه‌ريزي روزانه با راهنمايي فالگير است.

در ميان جوانان ايراني بسياري با توسل به انواع فال، رمال‌ها و ديگر خرافات سعي دارند مشكلات عشقي و آينده خود مانند ازدواج حل كنند

نكته اينجاست كه انواع روش‌هايي كه به اين افراد ارائه مي‌شود، مي‌تواند براي هر كسي كه فقط اندكي به اين مسائل علاقه دارند، جالب و برانگيزاننده باشد. فال‌هاي چاي، قهوه، شمع، چهره‌خواني با استفاده از عكس، نخود، ورق يا كف‌بيني و جادو به‌وسيله نوشتن كلمات مختلف غيرخوانا جزو معمول‌ترين روش‌هايي است كه بسياري به آنها مراجعه مي‌كنند و عده‌‌اي هم ادعا دارند از اين راه‌ها نتيجه گرفته‌اند!

روي يكي از معدود باجه‌تلفن‌هاي سكه‌اي در اطراف خيابان حافظ آگهي غيرمعمولي نصب شده است. فقط يك شماره موبايل كه زير دو كلمه «فال قهوه» تايپ شده، تبليغ كاري است كه پيش از اين فقط از شيوه كلامي فردبه‌فرد مشتريانش افزايش مي‌يافت.

پشت خط خانمي ميانسال به تلفن پاسخ مي‌دهد. ابتدا پرس‌و‌جو مي‌كند كه شماره تلفن را از كجا پيدا كرديد و هنگامي كه آدرس مكان نصب آگهي‌‌اش برايش مشخص مي‌شود، مي‌گويد: «اين آگهي براي خانم‌هاست. من متاسفانه آقايان را به منزلم راه نمي‌دهم. اگر خواهر، مادر يا همسرتان تماس بگيرد من آدرس مي‌دهم تا بيايند».

او كه لهجه‌اش به هموطنان ارمني نزديك است درخصوص قيمت فال‌هايي كه مي‌گيرد، ادامه مي‌دهد: «براي نيم ساعت وقت براي هر فنجان (احتمالا واحد شمارش هر نوبت فال گرفتن) 25 هزار تومان هزينه‌اش مي‌شود» و تلفن را قطع مي‌كند.

گلناز- الف دختر 32 ساله‌اي است كه بي‌پرده مي‌گويد به پيشنهاد دوستانم سراغ چند فالگير و جادوگر رفتم تا مطمئن شوم به اصطلاح بختم را نبسته‌اند و كنجكاوي خودم هم ارضا شود كه بدانم در آينده برايم چه اتفاقاتي مي‌‌افتد.

او مي‌گويد: «خانمي كه فال قهوه مي‌گرفت و در محدوده خيابان جيحون و دامپزشكي در تهران زندگي مي‌كرد به من وقت داد ساعت 9 صبح آنجا باشم. وقتي روز بعد رفتم باورم شد حتما خبري هست. چون حدود 10 نفر جلوي من توي صف بودند. نزديك ظهر نوبت من شد. حرف‌هايش جالب بود اما الان كه فكر مي‌كنم مي‌بينيم يكسري حرف‌هاي كليشه‌اي و ساده تحويلم داد و من آن موقع باور كردم، اما حالا مطمئن هستم حرف‌هايش در مقابل هفت هزار توماني كه دادم، نمي‌ارزيد».

او كه دو سال پيش اين اتفاقات برايش رخ داده، مي‌گويد: «آقاي جادوگري بود كه ادعا داشت عرب با اصليتي لبناني است و بسياري از افراد پول‌هاي كلاني مي‌دادند تا او كارشان را درست كند».

گلناز درخصوص آنچه كه در خانه جادوگر با آن روبه‌رو شده بود، مي‌گويد: «ريش‌هاي بلند جوگندمي با موهاي سفيدش به هم پيوسته شده بود و در لباس عربي و ميان دود اسپند و عود حالتي ويژه در انسان ايجاد مي‌كرد. او مي‌گفت با جن‌ها ارتباط دارد و اگر كسي بخواهد يكي از اجنبه موكلش شود، هر كاري كه فرد بخواهد آن موجود برايش انجام مي‌دهد اما هزينه ايجاد اين رابطه را 30 ميليون تومان عنوان مي‌كرد».

هرچند بسياري ادعا مي‌كنند كه جادوگران و فال‌گيراني هستند كه واقعا با عالم معنا و غيرمادي در ارتباط بوده و داستان‌هاي بسياري از توانايي اين افراد نقل مي‌كنند و ادعا دارند، مشتي شياد و كلاهبردار به اين كسوت درآمده‌اند و نام جادوگران واقعي را نيز خراب كرده‌اند.

به‌نظر مي‌رسد درصد بسيار بالايي از كساني كه به فالگيران و جادوگران مراجعه مي‌كنند به‌دنبال كسي هستند تا با او درمورد خصوصي‌ترين مسائل‌شان مشورت كنند و همين كه كسي حرف‌شان را گوش ‌دهد، برايشان كافي است. نكته‌اي كه مي‌تواند موردتوجه مسئولان و كارشناسان قرار بگيرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:15  توسط اميد توشه | 

هنوز براي خيلي ها قابل باور نيست كه همه ما در درون خود ديكتاتورهاي كوچكي داريم كه گاه بزرگي مان را زير سوال مي برد (البته اگر بزرگ باشيم). اما تا پايش بيفتد از تهديد آزادي ها مي گوييم و فرياد اسارت سر مي دهيم و مي ناليم.

اين ديكتاتورها را مي شود هر روز و هر روز در زندگي روزمره مان ديد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 15:24  توسط اميد توشه | 

چقدر زود

دیر می شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 2:7  توسط اميد توشه | 

عشق تعريف مشخصي در لغتنامه‌ها و كتاب‌هاي مرجع دارد. اما اگر از كسي كه ادعا مي‌كند عاشق شده است، بپرسيد چه حسي نسبت به معشوقش دارد نمي تواند به درستي شرحش دهد.

متاسفانه با وقوع انقلاب و تابوشدن رابطه زن و مرد، مفهوم عشق به شدت دچار آسيب شد. يعني اگر پيش از آن، رابطه دوستي ميان دخترها و پسران «girlfriend – boyfriend» و رابطه كلامي و دوستي زن و مرد «Friend» رواج داشت، پس از بهمن ۵۷ به هر شكلش از مجاري رسمي و حكومتي ممنوع و در دوره‌هايي، جرم محسوب شد و در اين ميان بيشترين آسيب به مفهوم و ماهيت رابطه‌هاي عاشقانه «Love» وارد آمد.

از نظر اكثريت جامعه ايراني هر رابطه‌اي ميان دختر و پسر فقط و فقط يك معنا دارد و آن هم چيزي جز سكس نيست

اگر پسري فقط قصد دارد با دختري رابطه دوستي ساده و فارغ از جنسيت طرف مقابلش، داشته باشد كسي حرفش را باور نمي كند. چون در حافظه تاريخي دختر، اين پس زمينه وجود دارد كه دوستي با جنس مخالف، فقط و فقط يعني رفتن به تختخوابش. در اين ميان نقش پسراني كه به علت ناآگاهي و كمبودهاي اجتماعي-فرهنگي، دخترها را با تمسك به مفاهيمي عميق و بزرگ همچون دوستي و عشق گول زدند و فقط به دنبال ارضاي غرايز جنسي‌شان بودند، در زمينه سياهي كه در ذهن جنس مونث نسبت به مردان وجود دارد كاملا موثر بوده‌است.

همين رفتارها است كه سبب شده اگر دختر و پسري يك رابطه سالم و دوستانه با هم داشته باشند، خانواده‌ها و اطرافيان آن را رابطه‌اي خطرناك و توام با همخوابگي مي‌دانند. براي همين است اگر خانمي با پسري كه همكارش است، رابطه‌اي سالم و دوستانه داشته باشند و در حالت حداكثري‌اش با هم به كافه يا رستوران بروند، مطمئنا شوهر اين خانم در صورت مطلع شدن از اين رابطه شكي به خود راه نمي‌دهد كه همسرش به او خيانت كرده است. چون در فكر و رفتار او، مردي با زني رابطه برقرار نمي‌كند مگر اينكه بخواهد با او «س ك س» داشته باشد. چرا كه همين مرد اگر با همكار خانمش دو بار به سينما و كافه برود انتظارش اين است که دفعه بعدي راهشان به تختخواب ختم شود. در اين شرايط است كه وا‍ژه و مفهوم عشق به شدت آسيب ديده و مي‌بيند.

به آن 50 درصد از جامعه كه زير 30 سال سن دارند و در مدارس جمهوري اسلامي تحصيل كرده‌اند، آموخته‌اند كه عشق حقيقي وجود ندارد، مگر اينكه عشق به خدا باشد و عشق انسان به جنس مخالفش فقط و فقط معني «س ك س» مي‌دهد. يكسان دانستن رابطه دختران و پسرها فارغ از تقسيم‌بندي‌هايي چون «Girlfriend – Boyfriend – Friend - Love» باعث مي‌شود تا اگر ميان دو طرف رابطه عاشقانه‌اي وجود داشته باشد از نظر ديگران فرقي با رابطه معمول بين زن و مرد نداشته باشد.

بسياري از افراد تفاوتي در آنچه در رختخواب مشترك‌شان با همسر خود دارند....

در اين ميان، اوضاع وقتي پيچيده مي‌شود كه بخواهيد احساس عشق‌تان را به طرف مقابل اظهار كنيد. اگر مردي عاشق شده باشد، طرف مقابلش آن را دروغي براي رسيدن به مرحله در آوردن لباس زير خود مي‌داند و اگر اين دختر باشد كه فكر مي‌كند عاشق شده است، طرف مقابلش با خود مي‌انديشد كه طرف مي‌خواهد با او «س ك س» داشته باشم اما خجالت مي‌كشد بگويد و ادعاي عاشقي مي‌كند!

البته اگر كسي منكر شود كه در رابطه‌اي عاشقانه راهي به تختخواب نيست، اشتباه مي‌كند، اما مي‌شود گفت حالتي كه در تختخواب، بين مرد و زني بدكاره كه مثلا در خيابان ستارخان سوار ماشين مرد شده، با حالتي كه دو عاشق در شرايط مشابه دارند يكي است، همان اشتباه بزرگي را مرتكب شده است كه اكثريت جامعه به آن مبتلا هستند.

واقعا اگر اكثريت جامعه معتقدند، ميان تخليه غريزه جنسي مردانه يا زنانه (فرقي نمي‌كند) با حس و انرژي كه دو عاشق هنگامي كه بين‌شان فاصله‌اي جز پوست تن‌شان وجود ندارد به هم مي‌دهند تفاوتي وجود ندارد، نتيجه‌اي جز وضعيت موجود جامعه ايراني به وجود مي‌آمد؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 19:45  توسط اميد توشه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب آنها.

در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنويم.

شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد.....

دست نوشته های امید توشه روزنامه نگار بی مخاطب

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
صدای بی صدا (اردیبهشت)
شراب و كبوتر (شهرام فرهنگي)
جزيره بي خيالي ( سحر طلوعي )
نگارک ها( نگار سلیمانی)
خبرنگار صلح ( مزدك نظري )
شاناي ( داود پنهانی )
حادثه نویس ( محمد غمخوار )
دلشوره هاي پاره ( شيوا آبا )
زير آب زن ورزش ( زمان آبادي )
در غربت (حسن كاظم زاده)
نوشتن ( ثمانه قدرخان )
فرهنگ و هنر ( محمد آسایش )
سينما پاراديزو ( کيوان کثيريان )
نوشته هاي پراكنده ( ماهان )
بانوي ارديبهشت ( نازنين كاظمي )
روزنامه نگار نو (مصطفی قوانلو قجر)
کافه ناصری ( معصومه ناصری )
سکوت (ستاره)
واگویه های یک خبرنگار ( ف.ب )
برای فردا (رضا پیرهادی )
صميمانه تر ( محمدجواد روح )
سياه نامه (هادي زندي)
ستاره قطبی ( اکرم دیداری )
فراری ( سولماز شریف )
وارش ( آسیه امینی )
سیاه خانه (محمدرضا و نسیم )
کاغذ مچاله ( جواد دلیری )
تقويم زنانه ( رویا کریمی مجد )
مهر هفتم (امید غیاثی)
کنج ( سعیده امین )
خط آخر ( روح الله رجائی )
ساخت بازی انیمیشن ( مرتضی رضایی )
روزمزه گی ها ( مریم شبانی )
من و آقامون (سوده كريمي)
برنادت سوبیرو
واقعیت های من
روزگار ( خاطره وطن خواه )
ایران روز (م م ف )
نارون ( مهدی نورعلیشاهی )
من و رفتارم ( آزاده سهرابی )
روزمره ( آزاده اکبری )
تنهاییام (Blacklife)
هذیان (چکامه)
مکث (زهرا باقری شاد)
مدادهای شکسته (سعید شمس)
کافه وطن (بهنام صابر نعمتی)
تنهایی عادت من است (مهین گرجی)
عينك دودي (مهرانا)